ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم
در ره عشق جگر دار تر از صد مَردیم
هر زمان یاد خمینی به سر افتد ما را
دور سیّد علی خامنه ای می گردیم
بسیجی ام ، بسیجی ام فدایی ولایتم
پیام های روزانه
این معامله با خدای متعال است؛
شهید جان خودش را داده است ،
و رضای الهی را ،
که بالاترین ارزشهای عالم وجود است ؛
کسب کرده است .
در همهی ادیان الهی ؛
فداکاری در راه خدا ،
جان دادن در راه خدا ،
این ارزش والا را دارد .
مقام عظمای ولایت
1402/05/22
ایران حسین علیه السلام ، پیروز است
نیازهای روزانه
مخـاطب محـترم لطـفاً
برای ورود به هر یک از بخش های ذیل ،
بر روی تصویر مربوطه کلیک نمایید
----------------
فهرست شهدای والامقام شهرستان بروجرد شهدای ثبت شده در وبلاگ ( به ترتیب حروف الفبا )
مخـاطب محـترم لطـفاً برای دسترسی به اطلاعات شهدا بر روی هریک از حروف الفبا و یا نماد عملیات ها کلیک نمایید
در روز اول مهر ماه سال 1347 ، در شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش مراد، کارگر اداره آبیاری بود و مادرش زینب نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت.
در روز اول مرداد ماه سال 1367 ، در سرپل ذهاب توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. تربت پاک وی در گلزار شهدای روستای جهان آباد از توابع بروجرد قرار دارد.
منبع: ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهشهای بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 634.
آرامگاه : گلزار شهدای شهرستان بروحرد (تک آرامگاه های شهدا)
کد ایثارگری : 5910462
زندگینامه
شهید علی اصغر میثمی فر در پانزدهم اسفند ۱۳۲۹، در شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش غلامحسین ( فوت ۱۳۵۵ ) بازنشسته ارتش بود و مادرش سرور خانم ( فوت ۱۳۵۹ ) نام داشت. او تا کلاس دوم راهنمایی به تحصیل پرداخت و پس از آن در مشاغل مختلف شروع به کار نمود .
در سال ۱۳۵۵ ازدواج نمود و تشکیل خانواده داد و با توجه به اینکه همسرش از اهالی خرمشهر بود در خرمشهر سکنی گزید . همزمان در اداره بندر استخدام شد.
خوش خلقی و روابط صمیمانه او و روحیه کمک به دیگران در او آنچنان قوی بود که دیگران در اولین برخوردها جذب او می شدند. با آغاز اولین جرقه های انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۶ و پس حادثه شهادت طلبه ها در ۱۹ دی ماه ۱۳۵۶ ،زمینه آشنایی او با افکار و اندیشه های حضرت امام خمینی فراهم گردید و با توجه به علاقه شدید او به آرمانهای انقلاب اسلامی ، به سرعت به یکی از انقلابیون شجاع و جسور تبدیل شد.
شجاعت او در هنگام حضور در تظاهرات ضد رژیم پهلوی مثال زدنی بود. پس از حادثه سینما رکس آبادان ،آن شهید با تصویر بزرگ محمد رضا پهلوی در حالی که ضربدر بزرگی بر روی آن کشیده شده بود در تظاهراتی که در محل دفن شهدای سینما رکس برپا شده بود ،حاضر شد و در پیشاپیش تمامی تظاهر کنندگان قرار گرفت و با شور و حرارت شعارهایی بر علیه شاه سرمی داد.
در همانجا دوستان انقلابی متوجه شدند که ساواک در صدد دستگیری او در هنگام خروج از گورستان آبادان است بناچار شهید میثمی با پریدن از انتهای دیوار گورستان موفق به فرار شد. اما در همان ایام ساواک با یورش به منزل وی، او را دستگیر کرد اما از آنجا که به لطف خدا مدرکی به دست نیاوردند ،پس از بازجویی های فراوان او را رها کردند. او فعالیتهای انقلابی خویش را به رهبری امام خمینی هر روز گسترش می داد و در این راه از هیچ فداکاری دریغ نمی ورزید.
در محل کار خود یعنی اداره بندر تلاش می کرد شور انقلابی را به همکاران خود منتقل کند به همین سبب زیر ذره بین دقیق ساواک بود . در حادثه ی عید قربان خونین خرمشهر در سال ۱۳۵۷ در حالی که ارتش آماده تیراندازی به سوی تظاهر کنندگان بود ، با اهدای گل به سربازان تلاش کرد آنها را منصرف کند.
ساواک که از حضور فعال او تصویر برداری کرده بود بار دیگر به منزل او یورش برد و با اینکه شهید برای مقابله با رژیم اسلحه کلتی را هم تهیه کرده بود و آن را در منزل جاسازی کرده بود باز هم ساواک موفق به یافتن مدرکی نشد اما این بار او را به همراه سایر انقلابیون مانند مرحوم کربلایی علی فرخی و…. به زندان اهواز منتقل کردند که تا زمان روی کار آمدن بختیار ، بازداشت بودند.
در زندان هم آنقدر توانست با سایر زندانیان سیاسی و حتی زندانبانان ارتباط دوستانه برقرار کند که به او عنوان شهردار زندان را دادند . این ارتباط به گونه ای بود که هنگام ملاقات با خانواده اش بر خلاف دیگران می توانست مستقیما و به دور از هیچ مانعی گفتگو کند. البته همه اینها در حالی بود که بنا بر برخی شنیده ها حکم اعدام او صادر شده بود اما با فشار مردم و قرار گرفتن انقلاب اسلامی در آستانه پیروزی ، درهای زندانها گشوده شد و زندانیان سیاسی به آغوش خانواده های خود بازگشتند.
در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی در هسته های شبه نظامی ، وظیفه حراست از مردم را بر عهده گرفت و پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز تا آنجا که در توان داشت به خدمت پرداخت.
با آغاز جنگ تحمیلی به عنوان نیروی بسیجی ، سلاح بر دوش به مقابله با دشمن بعثی پرداخت و هر جا که می توانست حاضر شد تا از خرمشهر عزیز و انقلاب مردمی اسلامی حفاظت کند .
یکی از وظایف بسیار مهمی را که بر عهده داشت رساندن تدارکات رزمندگان به خط مقدم جبهه بود او با شجاعت تمام همچون تمامی مراحل زندگیش ، فداکارانه در صحنه حاضر شد و سرانجام در تاریخ یازدهم مهرماه در محل اداره بندر خرمشهر ، مورد اصابت مستقیم تیر دشمن قرار گرفت و شاهد شهادت را با اشتیاق تمام در آغوش گرفت.
تربت پاک آن شهید در قسمت تک آرامگاه های شهدای گلزار بهشت شهدای بروجرد واقع است .
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
منبع: ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهشهای بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 633.
تقدیم به روان پاک شهید علی اصغر میثمی فر
چه غریب جان سپردی ................ به طــــریقت خــــدایی چه لطیف پر گشودی ................... ز قفـــس پی رهـــــایی به درون دل چه دیدی .................. که به شـور و شوق چیدی تو ز وادی شهیدان ....................... گل باغ آشـــــــنایی ز کـــــدام نکـــــته آگه .................. شده ای تو اندر این ره که شـــدی مقیم کوی ................. شـــــهدای کـــــــربلایی چو فزون شد اشتیاقت ................. ز قیود جسم رستی به یقین که جسته ای ره .............. به دیـــار روشـــــنایی تو بخـــوان ز نو تــــرانـه ................. ز عروج عــــاشـــقانه بگشــای هر دو لب را .................. به نــــوای نیــــنوایی چو حــدیث جـــــاودانی ................ به لب ات شکفــته باشد چـه غـــم از فـــــراق دنیا ............... چـه هـــــراس از جــدایی به ره وصــــال دلـــــبر .................. نشدی فــنا تو اصـــــغر که شهــــــید زنده باشــد ............. به حـــــریم کـــــبریایی
در روز نوزدهم اردیبهشت 1342 ، در شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش جواد، دوزنده چادر خودرو بود و مادرش فاطمه نام داشت. تا چهارم ابتدایی درس خواند.
به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. هشتم آذر 1362 ، در جاده خرم آباد- اندیمشک دچار سانحه رانندگی، ضربه مغزی و شکستن استخوان شد و به شهادت رسید. تربت پاک او در گلزار بهشت شهدای زادگاهش بروجرد واقع است. منبع: ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهشهای بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 631.
شهید غلامعباس مهرافزون در بهار سال 1342 در بروجرد لرستان دیده به جهان گشود. وی تحصیلات دبستانی خود را در دبستان خیام بروجرد به پایان رسانید. در آن هنگام ادامه تحصیل برای او بسیار دشوار بود و در حقیقت از تحصیل فراغت پیدا کرد.
وضعیت خانواده ی او از لحاظ مالی ضعیف بود و شهید از همان ابتدای کودکی سعی و تلاش می کرد در مخارج خانه خانواده اش را کمک کند .
بعد از تحصیلات دبستانی به شغل دوزندگی اتومبیل مشغول و استادی ماهر بود. وی در همان دوران کودکی شیفته ی اهل بیت عصمت و طهارت بود و به امام حسین ( ع ) عشق می ورزید و معتقد بود انسان باید همه ی عمر خویش را وقف ائمه نماید. وی مؤسس هیئت شبیه خوانی دوطفلان مسلم (ع ) محله ی محمود آباد بود و از دست رنج خود علامتی برای هیئت پنج تن آل عبا (ع ) خریداری و اهدا نمود. در آیات قرآن و دعا به ویژه کمیل و توسل تأمل می کرد و خادم الحسین بود .
وی جوانی مؤدب ، متواضع و سرشار از صمیمیت و صداقت بود کم سخن می گفت و بیشتر فکر می کرد . شهید هیچگونه دلبستگی به دنیا نداشت بسیار با صفا مهربان ، پاکدل و پرتلاش وبا این حال از افراد گمنام بود و هرکاری به او واگذار می کردند خالصانه انجام می داد.
خدا پرستی ، وطن دوستی ، دین داری ، پرهیزکاری ، ایثارگری ، بردباری ، مردم داری ، محبت ورزی ، مهرورزی ، میهمان نوازی ، حس هم دردی ، کم گویی ، خوش رویی ، حقیقت جویی ، تواضع و فروتنی ، رشادت و پایمردی ، حب به ائمه و امام حسین (ع ) در میان دوستان و خویشان ازو ی شخصیت و چهره ای ممتاز ساخته بود .
شهید در سال 1357 در زمان اوج درگیری انقلاب اسلامی ، هم دوش امت حزب الله خالصانه در فعالیت ضد شاه ، تظاهرات و پخش اعلامیه شرکت داشت. در آستانه پیروزی از تلاشگران و رهروان مخلص برای به ثمر رسیدن به انقلاب بود و پس از پیروزی انقلاب بعنوان جوانی فداکار و ایثارگر و آگاه در صحنه انقلاب حضور داشت .
وقتی بسیج به فرمان حضرت امام تشکیل گردید شهید جزء اولین کسانی بود که وارد بسیج شد و در آنجا دوره های آموزش نظامی رابه پایان رسانید و مؤسس پایگاه مقاومت حمزه سیدالشهداء (ع) در منطقه محمود آباد و نیز از محافظین نماز جمعه شهرستان بروجرد بود . معمار کبیرانقلاب فرمود : « من همواره به خلوص و صفای بسیجیان غبطه می خورم و از خدا می خواهم مرا با بسیجیانم محشور گرداند . چرا که در این دنیا افتخارم این است که خود بسیجی ام .
شهید والامقام بسیجی مخلص و از خدا جویان عاشق و دلش از عشق به میهن لبریز بود و درسال 1360 لباس رزم بسیجی را به تن و در اجرای « طرح لبیک یا خمینی » شرکت کرد. مدتی هم دوش شهید شریف قنوتی در ستاد جمع آوری کمک به جبهه مشغول به خدمت بود. اما روح سبک بالش نتوانست در شهر دوام بیاورد برای پاسداری از حریم عقیده و ایمان و خاک مقدس جمهوری اسلامی داوطلبانه رهسپار جبهه های حق علیه باطل شد .
او جوانی مؤمن و سربازی مخلص و فداکار و از لبیک گویان خمینی کبیر و فاتحان خرمشهر بود. در عملیات حصرآبادان « ثامن الائمه » ، عملیاتی که امام در موردش فرمود : « حصرآبادان باید شکسته شود » درعملیات « بیت المقدس » آزادسازی خرمشهر ، عملیاتی که امام در موردش فرمود : « خرمشهر را خدا آزاد کرد » و نیز در عملیات « رمضان » حضور داشت و در این راه دو بار تا مرز شهادت پیش رفت .
وی درسال 1362 از آنجایی که شیفته خدمت بود به خدمت مقدس سربازی اعزام گردید و دوره آموزش نظامی را درتیپ 16 زرهی قزوین گذراند و در مدت آموزش جز انجمن اسلامی پادگان قزوین بود و بعد از دوره آموزشی مجدداً رهسپار جبهه شد تا آنچه را در دوران بسیجی آموخته بود به دیگران همسنگران ارتشی خود بیاموزد .
وی 17 ماه در یگان پدافند هوایی در مناطق جنگی اروند کنار ، آبادان ، چهارشیر اهواز و بندر ماه شهر حضور داشت و دوستانش در مورد وی می گویند: « بیشتر علاقمند به پوشیدن لباس بسیجی بود و در منطقه عملیاتی لباس بسیجی را می پوشید » و می گفت : « این لباس مقدس است چرا که امام فرموده است : «کاش من هم یک بسیجی بودم » و در منطقه جنگی اکثر مواقع دعای توسل را زمزمه و عاشقانه عبادت می کرد.
روح بلند و ملکوتیش در کوچه و پس کوچه های این دنیای خاکی نمی گنجید و به مصداق سخن شهید مظلوم آیت اله بهشتی :« بسیجان مرغان آغشته به عشقی هستند که جانشان دراین دنیا نیست .» یکی از همسنگرانش که اهل آباده شیراز بود در مورد وی نقل می کند : « شهید در منطقه عملیاتی یک شب در ماه مبارک رمضان مریض می شود و تب عجیبی داشت به خواب فرو می رود و یک دفعه سراسیمه از خواب بیدار می شود بطوریکه همسنگرانش متوجه وی می شوند از وی سوال می کند چه مشکلی پیش آمده ؟ شهید بیان می کند : « درعالم خواب خانمی سیاه پوش را دیدم از من سوال کرد جوان چرا پریشان و سرگردان هستی نگاه به روبرویت کن راه کربلا از این طرف است بعداً متوجه شدم خانم فاطمه زهرا (س ) است.»
روزهای آخر که به شهادتش نزدیک شده بود و به مرخصی می آمد به بهشت شهدا می رفت و با شهدا وداع می کرد و به اقوام و خویشان گفته بود: « حلالم کنید و این آخرین مرخصی من است.»
شهید چندین بار به خانواده اش بدین گونه نامه می نوشت: « برای امام عزیز و برای رزمندگان و پیروزی آنها درعملیات دعا کنید و ... ». و در فرازی از وصیتنامه ی خود می گوید : « این جانب غلام عباس مهرافزون در راه خدا و به خاطر خدا قدم گذاشته ام و تا آخرین قطره خون مطیع رهبری امام خمینی هستم و تا پوزه آمریکا و صدامیان و دشمنان اسلام و منافقین را به خاک نمالم از پا نمی نشینم به همه برادران و خواهران می گویم منافقین را سرکوب کنید و همواره پشتیبان انقلاب اسلامی و رهبری امام خمینی باشید به پدر و مادرم می گویم که راهم را ادامه دهید و برایم گریه نکنید بلکه افتخار کنید که چنین فرزندی را داشته اید.»
او با ایمان به خدا و پیروی از حسین بن علی (ع ) و خمینی کبیر باشجاعت و پاکی و هوشیاری وظیفه خود را انجام داد و سرانجام در تاریخ 1362/09/08 در منطقه جنوب بسان شقایق پرپر شد و بال های الماس گونه اش درهم شکست و با لبی خندان و با دلی پر از شوق و امید چهره در نقاب خاک کشید و عاشقانه شهد گوارای شهادت رانوشید .
ما از غلامعباس درس شهامت و شهادت آموختیم وخون او تا ابد در رگ های ما می جوشد و نام او همواره در صحیفه دلمان می درخشد .
آری! آنانکه در راه اندیشه های والا و نور شهید می شوند حقا که مرگشان تباه نیست. زیرا هرگز زندگیشان تباه نبود است.این روندگان همیشه جاوید به جنگ ظلمت برخاستند و در این جهان علیه جهل و نادانی قد علم کردند این جاودان مردان در فراسوی جوانمردی و شرف به پابوس حضرت حق شتافتند تا همگان بدانند که با فلسفه نورالفتی دیرینه دارند.
یکم فروردین 1340 ، در شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش محمدولی، کارگر بود و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. خیاط بود.
به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیست و نهم بهمن 1359 ، در میمک توسط نیروی عراقی بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. تربت پاک وی در گلزار بهشت شهدای زادگاهش بروجرد واقع است.
منبع: ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهشهای بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 631.
دوم فروردین 1332 ، در شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش علی حسن(فوت 1361 ) و مادرش عشرت نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. سال 1357 ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد.
به عنوان تکاور نیروی دریایی ارتش خدمت می کرد. دوازدهم شهریور 1358 ، در بانه هنگام درگیری با گروه های ضدانقلاب بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. تربت پاک وی در گلزار شهدای بهشت رضای شهرستان خرم آباد واقع است.
منبع: ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهشهای بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 630.
یکم اسفند 1346 ، در روستای سرباب نرم از توابع شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش ملک نیاز، کشاورز بود و مادرش زهرا نام داشت. دانش آموز چهارم متوسطه در رشته تجربی بود.
یازدهم بهمن 1365 ، در بمباران هوایی شهرستان زادگاهش بر اثر اصابت ترکش به شکم، شهید شد. تربت پاک او در گلزار شهدای گوشه شهرستان بروجرد واقع است.
منبع: ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهشهای بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 627.
خاطرات شهید قمرتاج مولایی تاری
بر عشق دوام می دهد خون شهید از فتح پیام می دهد خون شید برخیز که با زبان گویای سکوت پیام قیام می دهد خون شهید
پدر شهید قمرتاج مولایی:
فمر سال آخر دبیرستان بود نامزد داشت و عاشق درس خواندن بود. دو سال بعد از شهادتش بود که پسر دیگرم که 20 روز به آخر سربازی اش مانده بود ترکش خمپاره به بدنش اصابت کرده بود. دخترم هم با اصابت ترکش بمب شهید شد.
پدر شهید گفت: قبل از شهادتش خواب دیدم دو تا طوطی توی حیاط نشسته بودند. تیری زد به یکی از آن ها،سرش کنده شد و افتاد. رفتم سراغ او که آنرا بگیریم مثل اینکه رگبار گرفتند دومی هم تیر توی شکمش خورد هر چه فریاد کردم کمک می خواستم،کسی نبود که به دادم برسد.
بمباران سال 1365 بود از خانه خودمان به خانه دائی بچه ها رفتیم. مثلاً می خواستیم از بمباران در امان باشیم. عروسم با دخترم برای شستن ظرف ها به حیاط رفتند، صدای هواپیماها شنیده شد. صدای آژیر قرمز به صدا درآمد.
پروین ( عروسم ) و قمر همانطور نشسته بودند و در حال صحبت بودند،صدای خنده ی آن ها شنیده شد، یک دفعه صدای عروسم بلند شد که کمک خواست وقتی رسیدم بالای سرشان عروسم انگشتش قطع شده بود ولی قمر به شکم روی زمین افتاده بود و دستش را محکم بر روی روسری اش گذاشته بود . خدا می داند که چقدر به حجاب و چادر اهمیت می داد یک بار نشد که بدون چادر به مدرسه برود.
وقتی رسیدم بالای سرش،نفس می کشید دستش را بلند کردم خون از دستش می آمد، به خودم گفتم : خوبه دستش زخمی شده،
بلندش کردم،
دیدم تمام شکمش ریخت توی دستم،
نگاهم کرد و نفسش قطع شد.
همسرم آمد و شروع کرد به شیون و فریاد، گفت خدایا خودم خواب دیدم.
دو سال بعد از دخترم ، پسرم هم شهید شد.
همسرم می گفت: خودم می دانستم که دو تا از بچه هایم را در راه خدا از دست می دهم.
فدای راه علی اکبر امام حسین مگر بچه های من از اهل بیت امام حسین (علیه السلام) بهترند. فدای سید الشهداء....
بیست و هفتم خرداد 1362 ، در شهرستان بروجرد چشم به جهان گشود. پدرش علیرضا، کارمند فروشگاه بود و مادرش معصومه نام داشت. سی ام اسفند 1366 ، در بمباران هوایی زادگاهش بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. تربت پاک وی در گلزار بهشت شهدای شهرستان بروجرد واقع است.
در روز اول آبان ماه سال 1344 ، در شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش ماشاءالله، کارمند سازمان آب بود و مادرش کبرا نام داشت. دانش آموز سوم متوسطه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت.
در روز چهارم دی ماه سال 1365 ، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به پاها، شهید شد. تربت پاک وی در گلزار شهدای گوشه شهرستان بروجرد واقع است
منبع: ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهشهای بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 627.
در آرزوی تشییع و دفنی شبیه به حضرت زهرا(سلام الله علیها)
چند روز است که از عملیات کربلای 4 می گذرد ، در این عملیات گردان ثارالله ،گردان شهر ما بروجردی ها ،که یکی از گردانهای لشگر 57 حضرت ابوالفضل (ع) است در عملیات شرکت داشته است . تعدادی از رزمندگان بسیجی و پاسدار در این عملیات مفقودالاثر شدهاند . بچهها خسته از عملیات جهت مرخصی و استراحت به شهر برگشتهاند خانوادههای رزمندگانی که مراجعت نکردهاند جهت اطلاع از وضعیت عزیزانشان به سپاه مراجعه می کنند .
واحد دژبانی خانوادهها را به سمت تعاون هدایت می نماید . بچههای تعاون مدام در حال تماس با بیمارستان ها ، ستادهای تخلیه شهدا و مجروحین و مراکز اطلاع رسانی در خصوص تعیین وضعیت بچههای مفقود هستند .
شهید ناصر موسیوند یکی از شهدای مفقودالجسد این عملیات است . ناصر جوانی خوش قد و قامت ، زیبا روی با موهایی زرد و با چشمانی دریایی است .
ایستاده از سمت راست : نفر اول شهید والامقام ناصر موسیوند
نفر دوم شهید والامقام مسعود ماکنانی
نفر سوم شهید والامقام محمدرضا زارع
نفر پنجم شهید والامقام محمدرضا با اختیار
ایستاده نفر اول از سمت چپ حاج ماشااله موسیوند
پدر شهید ( حاج ماشااله موسیوند ) با به همراه داشتن عکسی از ناصر ، از رفقا و همرزمانش سراغ ناصر را می گیرد . با گوشه و کنایههای بچههای رزمنده به خانواده ، و یا پر کردن فرم های اعلام شهادت در قسمت امور شهدا خانواده کم کم متوجه شهادت عزیزشان شدهاند . چون در عملیات کربلای 4 یگان های مختلفی از سپاه حضور داشتهاند خانواده مفقودین به شهرهای اعزام کننده نیرو به این یگان ها مراجعه می کنند .
لشگر 14 امام حسین (ع) اصفهان از جمله یگان هایی است که به همراه لشگر 57 حضرت ابوالفضل (ع) در عملیات حضور داشته است .
حاج ماشاالله موسیوند پدر شهید ناصر موسیوند
نشسته نفر اول از سمت راست حاج ماشااله موسیوند
ردیف وسط نفر دوم از سمت چپ حاج ماشااله موسیوند
حاج ماشااله موسیوند پدر شهید ناصر موسیوند با سفر به اصفهان و پیگیری های بسیار زیاد جنازه شهیدش را پیدا می کند .
شهید کارت شناسایی و پلاک ندارد پدر شهید با اصرار مقدمات انتقال جنازه ی ناصر را فراهم می کند جنازه ی شهید پس از انتقال به بروجرد طی مراسمی با شکوه با حضور نیروهای نظامی و انتظامی و مسئولین شهر تشییع و به خاک سپرده می شود . قبل از خاکسپاری همه ی اعضای خانواده ی شهید موسیوند شهید را زیارت می کنند .
مادر شهید ، خواهر شهید ، برادران و فامیل شهید همه جنازه را می بینند و حتی مشخصات ظاهری جنازه را مانند رنگ موها ، رنگ چشم ها و سایر مشخصات واقعی ناصر را با مشخصات پیکر مطهر شهید مقایسه می کنند و شک ندارند که جنازه ی شهید عزیز خود را یافتهاند . حدود 15 روز از تشییع جنازه می گذرد با آغاز عملیات کربلای 5 و آزادسازی منطقه ی عملیاتی کربلای 4 پیکر مطهر تعدادی از شهدای مفقودالجسد عملیات کربلای 4 به پشت جبهه منتقل می شود .
چند روز بعد، شهید تشییع شده به خواب یکی از برادران شهید ناصر آمده و گفته بود که من شهید شما نیستم.حدود دو هفته بعد عده دیگری از شهدای کربلای ۴ را آوردند. ناصر در میان این شهدا بود ؛ با همان لباس رزم که آرم یا حسین شهید بر روی سینهاش نقش بسته بود، با آن همه مجروحیتهایی که بر بدن گلگونش وارد شده بود.
آن موقع بروجرد نیز چندین بار مورد تهاجم نظامی هواپیماهای بعثی قرار گرفته بود و شهر تقریباً خالی از سکنه شده بود.
ناصر همیشه نزد دوستان بسیجیاش گفته بود که دوست دارد مانند حضرت فاطمه ی زهرا(س) شبانه به خاک سپرده شود و به خاطر آن همه پاکی و صداقت و رشادت خالصانهاش خداوند این آرزویش را برآورده کرد و او به همراه چند تن از دوستان بسیجیاش شبانه به خاک سپرده شدند و جنازه شهیدی را که اشتباهاً بجای او بخاک سپزده شده بود به شهر محل زادگاهش « شهرکرد » انتقال دادند با اینکه مدتی این پیکر پاک به جای شهید ناصر در خاک بود، اما همچنان سالم باقی مانده بود و این خود از معجزه الهی شهیدان است.
شهید ناصر موسیوند سمت راست و شهید سعدی موسیوند سمت چپ
وصیتنامه شهید
در بخشی از وصیتنامه این شهید ناصر موسیوند آمده است:
« عزیزان، دنیا سرای گذر است. تا میتوانید توشه بردارید.
در این مدت کوتاه عمر، تا توان دارید در فکر آخرت باشید.
حساب خود را بکشید ، قبل از آنکه حسابتان را بکشند.
با خدای خود خلوت کنید
و سعی کنید با ریاضتهایی که میکشید،
حضرت حق را با چشم دل ببینید.
تمام کارهایتان فقط و فقط برای خدای سبحان باشد ؛ که در غیر اینصورت ضرر میکنید
با اخلاص برای خدا کار کنید که حضرت علی(ع) میفرماید : « بالاترین درجه بندگی خدا ، اخلاص در عمل است ».
قرآن زیاد بخوانید و به آن عمل کنید تا غفلت عارض تان نشود.
با اهلبیت عصمت و طهارت (ع) هرچه بیشتر رابطه برقرار کنید و به آنها نزدیک شوید و پیرو آنها باشید ؛ زیرا ما هرچه داریم، از این بزرگواران است.
شیعه واقعی حضرت امیرالمؤمنین(ع) باشید و آن حضرت را الگوی خود قرار دهید. باشد که انشاءالله همه مورد شفاعت آنان واقع شویم... ».
جنازه مطهر یکی از این شهدا جنازه واقعی شهید ناصر موسیوند است . به همراه جنازه شهید کارت شناسایی و پلاک و لباس های واقعی شهید و سایر مشخصات ظاهری وجود دارد .
خانواده یقین پیدا می کنند که در شناسایی جنازه اولی دچار اشتباه شده است .
پس از طی شدن مراحل شرعی و قانونی خانواده تصمیم به جابجایی جنازه تشییع شده اولی و جنازه واقعی شهید می گیرد .
از نظر زمانی در بهمن ماه سال 1365 هستیم . دشمن با بمباران شهرها ، شهرمان را فلج کرده است .
شهر خالی از سکنه است ، برق شهر قطع شده و در خاموشی کامل به سر می برد هر لحظه احتمال حملة هوایی وجود دارد .
چند نفر از بچههای سپاه با همراهی پدر شهید و یک نفر روحانی تنها با یک فانوس کوچک جنازه واقعی شهید ناصر موسیوند را غریبانه و مظلومانه تشییع و به خاک می سپارند و جنازه اولی را به ستاد تخلیه شهدا انتقال می دهند .
چند سال از این موضوع می گذشت تا اینکه در یکی از شب های سالگرد شهادت شهید یکی از همرزمان شهید خاطراتی از شهید نقل کرد و گفت شهید بارها به من می گفت دوست دارم شبیه حضرت فاطمه زهرا (س) مظلومانه ، غریبانه و شبانه تشییع شوم.
حکایت جالب یک رویا
به نقل از برادر شهید
تقریباً مطمئن شده بودیم که ناصر تو عملیات کربلای 4 شهید شده ولی هیچ خبری از پیکر شهید نبود. من به همراه پسر عموم به سراغ معراج شهدای اهواز و دیگر مراکز استان خوزستان که وظیفه رسیدگی به امور شهدا رو داشتند رفتیم . هر جایی که لازم بود سر زدیم اما اثری از ناصر موسیوند نبود.
اینکه دنبال جنازه برادر کوچکترت باشی خیلی سخته. برادری مانند ناصر با ویژگی های رفتاری جذاب و دوست داشتنی . ما هر دو عضو پایگاه بسیج امام سجاد(ع) شهر بروجرد بودیم و بارها از طرف پایگاه اعزام شده بودیم به جبهه .
به کمک یکی از آشنایان بیمارستان های استان های اطراف رو جستجو می کردند . اضطراب عجیبی همه ی ما رو فرا گرفته بود . فکر ناصر حتی یک لحظه از ذهنم بیرون نمی رفت . احترام به پدر و مادر ، قرآن خواندن های صبح و شب و عشقش به اهل بیت رسول خدا(ص) و ده ها خصوصیت خوب اخلاقی دیگه که ناصر رو منحصر بفرد می کرد مثل یک کتاب قطور توی ذهنم ورق می خورد .
به فکر این بودم که به تهران مراجعه کنم، شاید یک نشانه ای از ناصر پیدا کنم اما یک تماس تلفنی همه چیز رو تغییر داد . بیمارستان اصفهان در جواب تماس پدرم وجود یک شهید با مشخصات ناصر رو تأیید کرده بود.
اولش تردید داشتیم ولی با دیدن چشم های روشن ناصر مطمئن شدیم خودشه!. اصابت ترکش به پشت سر باعث تغییر در چهره شده بود ولی اندام ، رنگ پوست و از همه مهم تر رنگ چشم شهید ، پدرم رو متقاعد کرد که پیکر رو به بروجرد منتقل کنیم.
تشییع و تدفین با شکوهی برای شهید ناصر موسیوند برگزار شد. من قبل از تدفین وصیت نامه ی ناصر رو برای مردم خواندم و پدرم با دست هایی لرزان و چشمانی اشکبار شهیدش رو گذاشت توی قبر.
دو یا سه روز بعد یک شب خواب عجیبی دیدم، اون پیکری که دفن کرده بودیم کنار من دراز کشیده بود و داشت نگاهم می کرد بعد از چند لحظه رو کرد به من و گفت من شهید شما نیستم. این رویا بدجوری افکارم رو تحت تأثیر قرار داد. از یک طرف فکر اینکه ناصر زنده باشه خوشحالم کرده بود و از طرف دیگه نمی دونستم چطور این مسئله رو با اطرافیان مطرح کنم.
هنوز از حال و هوای مراسم بیرون نیامده بودیم که هواپیماهای عراقی شهر رو بمباران کردند. شهر حالت جنگ زده به خودش گرفته بود و بیشتر مردم از شهر خارج شده بودند.
ما هم به منزل یکی از بستگان در حاشیه ی شهر پناه برده بودیم که یک خبر ، زندگی ما رو تغییر داد . بچه های تعاون به من خبر دادند که پیکر برادرت برگشته . اولش باورم نشد گفتم شاید اشتباهی رخ داده باشه اما با نشانی هایی که برادرهای تعاون دادند دیگر جای هیچ تردیدی نبود. نمی دانستم چطور این خبر رو به پدرم بدهم.
اول پدرم حاضر به قبول کردن این خبر نبود ولی بعد از شنیدن حرف های ما حقیقت را پذیرفت . اوضاع بدجوری به هم ریخته بود . همه ی ما سردرگم شده بودیم و نمی دانستیم چه کاری باید انجام بدهیم . تا اینکه به پیشنهاد یکی از دوستان قرار شد نزد امام جمعه ی شهر برویم .
امام جمعه بعد از اینکه ماجرای شهید ناصر رو شنید به ما گفت تو این شرایط که شهر در حالت بحرانی قرار داره انتشار این خبر توی روحیه ی مردم تأثیر منفی خواهد داشت لذا شما شبانه پیکر ناصر رو با شهیدی که سابق بر این دفن کردید تعویض کنید.
خیلی سخت بود . من و پدرم و چند نفر از اطرافیان شبانه رفتیم به سمت گلزار شهدا تا یکبار دیگه ناصر رو بسپاریم به خاک . کار حساس بود و باید با احتیاط کامل عمل می کردیم به همین دلیل زن ها رو با خودمون نبرده بودیم . اوج اضطراب وقتی بود که سنگ های لحد رو برداشتیم ... همه مات و مبهوت به قبر خیره شده بودیم . بعد چندین روز که از تدفین گذشته بود پیکر شهید هیچ تغییری نکرده بود . انگار تازه کفن شده بود .
شهید ناصر با غربت خاصی در دل شب به خاک سپرده شد . حتی عکس هایی هم که برادرهای بنیاد شهید گرفتند سوخت تا هیچ اثری بجا نمانده باشه . چند روز بعد همرزم های ناصر برای عرض تسلیت آمدند منزل ما . یکی از دوستان شهید ، رو کرد به من و گفت: ناصر همیشه آرزو داشت مثل حضرت زهرا(س) غریبانه و تو دل شب دفن بشه ... اونجا بود که فهمیدم راز این همه ماجرا چی بوده .