شهدای فراجا :: شهدای بروجرد

شهدای بروجرد

بانک الفبایی شهدای بروجرد

شهدای بروجرد

بانک الفبایی شهدای بروجرد

| خانه | پایین صفحه | بلاگ بیان | چی میل | تماس با ما | گردو
شهدای شاخص بروجرد
* هر چه امروز کشور ما دارد و هرچه در آینده بدست بیاورد به برکت خون این جوانان شهیداست. * آنچه مهم است حفظ راه شهداست، یعنی پاسداری از خون شهدا، این وظیفه اول ماست. * نمک شناسی حق شهدا این است که در راهی که آنها باز کرده اند، حرکت کنیم. * هر شهید پرچمی برای استقلال و شرف این ملت است. * امروز، به فضل همین شهادت ها و به برکت خون شهدا، ملت ما، ملت سربلند و آبرومندی است. * فداکاری شهیدان و گذشت خانواده ها و حضور رزمندگان ما بود که ابرهای تیره و تار آن روزگار دشوار را از افق زندگی این ملت زدود. * جامعه مأنوس با فرهنگ ایثار و شهادت، توقف و عقبگرد نخواهد داشت. * پیشرفت های افتخار آمیز علمی کشور از برکات جهاد و شهادت در راه خداست. * از خدا می خواهم مبادا بعد از یك عمر زحمت، مرگ ما در بستر بیماری باشد و در میدان شهادت نباشد. شهادت، مرگ در راه ارزشهاست … * شهادت ها انقلاب ما را پابرجا و تضمین كرده است و به همین دلیل ملت ما را آسیب ناپذیر ساخت. ********** * همه انسانها می میرند ولی شهیدان این سرنوشت همگانی را به بهترین وجه سپری كردند. وقتی قرار است این جان برای انسان نماند چه بهتر در راه خدا این رفتن انجام بگیرد. * مهم ترین امتیاز شهدای ما نسبت به كسانی كه در سایر كشورها در راه آرمان های خود فداكاری می كنند انتخاب آگاهانه و به دور از احساس است. * مظهر قدرت ایران، شهدا هستند. * شهیدان مظهر هدف و تلاش و تداوم هستند. * ما در حقیقت، انقلاب، اسلام، قرآن، استقلال، آبروی و حیثیت را از بركت خون پاك شهدای عزیزمان داریم. * خون شهیدان تضمین كننده استقلال ملت و سربلندی اسلام است. نظام جمهوری اسلامی امروز امانت شهیدان است و همه باید بدانند كه مبارزه با جمهوری اسلام تمام نشده است. * خون شهدای انقلاب اسلامی به هدر نرفته است و آنها بودند كه به قیمت خون خود، آبروی اسلام، قرآن، پیامبر و استقلال مملكت را حفظ كردند و حركتی كه آن ها در این انقلاب از خود نشان دادند در طول تاریخ بی نظیر بوده است. * چراغ راه آینده ما شعار آزادگی و فداكاری شهدای ماست. * وظیفه قدردانی از ایثارگران بویژه شهیدان، فریضه ای عینی و تعینی و همیشگی است. * بزرگداشت شهید یعنی اصالت بخشیدن به آن هدف ها و تشویق به آن عمل و تقدیس آن ایثار. ********** امروز زنده نگه داشتن یاد و خاطره ی شهدا كمتر از شهادت نیست. ( امام خامنه ای)

برای مشاهده ی زندگینامه ،
لطفا بر روی عکس کلیک کنید


شهدای فرهنگی بروجرد
امروز زنده نگه داشتن یاد و خاطره ی شهدا كمتر از شهادت نیست. ( امام خامنه ای)

برای مشاهده ی زندگینامه ،
لطفا بر روی عکس کلیک کنید


آمار وبلاگ
-----------------


آخرین مطالب

پیوند ها

ابزار

جانم فدای رهبر
 جانم فدای رهبر اين هشيارى، موقع‌سنجى، لحظه را به حساب آوردن، خصوصيت برجسته و مهمى است كه بايد ملت ما در همه‌ى موارد متوجه باشند؛ آنجایى كه دشمنى و توطئه‌ى دشمن حس مي شود، به صورت لحظه‌اى بايد همه حساسيت نشان بدهند. (امام خامنه ای)

بسیجی ام ، بسیجی ام
فدایی ولایتم فدایی ولایتم

ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم
در ره عشق جگر دار تر از صد مَردیم
هر زمان یاد خمینی به سر افتد ما را
دور سیّد علی خامنه ای می گردیم

بسیجی ام ، بسیجی ام
فدایی ولایتم


پیام های روزانه
* شهادت بالاترین پاداش و مزد جهاد فی سبیل الله است.( امام خامنه ای) * شهادت، یکی از مفاهیمی است که فقط در ادیان معنا می‌ دهد.( امام خامنه ای) * شهادت، همیشه با ارزش است و فداکاری در راه خدا، همیشه کاری عظیم و ارجمند است.( امام خامنه ای) * باید یاد حقیقت و خاطره‌ شهادت را در مقابل طوفان تبلیغات دشمن، زنده نگه داشت.( امام خامنه ای) * شهدا، علاوه بر مقامات رفیع معنوی، مشعل‌ دار پیروزی و آزادی و استقلال ملتند.( امام خامنه ای) * شما، انتساب افتخارآمیزی به شهادت دارید.( امام خامنه ای) * شهادت، مرگ انسان های زیرک و هوشیار است که نمی‌ گذارند این جان، مفت از دستشان برود.( امام خامنه ای) * اگر خدای متعال، این دعا را از کسی قبول کند که مرگ او را در شهادت قرار دهد، بزرگ ترین امتیاز را به یک انسان داده است.( امام خامنه ای) * هر چه داریم، به برکت جان‌فشانی‌ ها و فداکاری‌ هاست، به برکت روحیه‌ شهادت‌ طلبانه است.( امام خامنه ای) * پروردگارا! مرگ ما را جز به شهادت در راه خودت قرار مده. امروز زنده نگه داشتن یاد و خاطره ی شهدا كمتر از شهادت نیست. ( امام خامنه ای)


این معامله با خدای متعال است؛
شهید جان خودش را داده است ،
و رضای الهی را ،
که بالاترین ارزشهای عالم وجود است ؛
کسب کرده است .
در همه‌ی ادیان الهی ؛
فداکاری در راه خدا ،
جان دادن در راه خدا ،
این ارزش والا را دارد .

مقام عظمای ولایت
1402/05/22

ایران حسین علیه السلام ،
پیروز است


نیازهای روزانه

مخـاطب محـترم لطـفاً
برای ورود به هر یک از بخش های ذیل ،
بر روی تصویر مربوطه کلیک نمایید
----------------

 ساعت ، تقویم و مناسبت های امروز
ساعت ، تقویم
و مناسبت های امروز

...................................


اخبار امروز به روایت
روزنامه های صبح و عصر

......................................


گزارش وضعیت آب و هوای بروجرد

......................................


لینک ارگان های مهم دولتی




کلمات کلیدی

پیوندهای روزانه

تبلیغات



اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا ‏وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

فهرست شهدای والامقام شهرستان بروجرد
شهدای ثبت شده در وبلاگ ( به ترتیب حروف الفبا )
مخـاطب محـترم لطـفاً برای دسترسی به اطلاعات شهدا
بر روی هریک از حروف الفبا و یا نماد عملیات ها کلیک نمایید










۹۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهدای فراجا» ثبت شده است

چهارشنبه, ۴ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۴۸ ق.ظ

یاری غلامعباس فرزند عظیم

نیروی انتظامی جمهوری اسلام ایران ( فراجا )

شهید غلام عباس یاری

شهید غلام عباس یاری

نــام : غلام عباس

نـام خـانوادگـی : یاری

نـام پـدر : عظیم

نام مادر : سکینه

تاریخ تولد : 1341/02/19

مـحل تـولـد : بروجرد

سـن هنگام شهادت : ۲۰ سـال

شغل : سرباز ژاندارمری

سازمان : فراجا

تاریخ شهادت : 1361/01/28

محل شهادت : آذربایجان غربی - نقده

نـحوه شـهادت : توسط ضد انقلاب

آرامگاه : بهشت زهرا (سلام الله علیها)

کد ایثارگری : 6132974

زندگینامه

نوزدهم اردیبهشت ۱۳۴۱، در بروجرد چشم به جهان گشود. پدرش عظیم و مادرش،سکینه نام داشت. تا سوم متوسطه در رشته علوم تجربی درس خواند. به عنوان سرباز ژاندارمری در جبهه حضور یافت.

بیست و هشتم فروردین ۱۳۶۱، در نقده بر اثر اصابت گلوله توسط نیروهای عراقی شهید شد. تربت پاک او در گلزار   بهشت زهرای تهران قـطعـه : ۲۶ ردیـف : ۴۰ شـماره : ۵۱ واقع است.

برادرش غلامرضا یاری نیز به شهادت رسیده است .

 

 

grave shahid

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۰۴ ، ۱۱:۴۸
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
يكشنبه, ۱ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۰۹ ق.ظ

یادی قدرت الله فرزند فتح الله

نیروی انتظامی جمهوری اسلام ایران ( فراجا )

شهید قدرت الله یادی

شهید قدرت الله یادی

نام : قدرت الله

نام خانوادگی : یادی

نام پدر : فتح الله

نام مادر : زهرا

تاریخ تولد : 1343/12/10

محل تولد : بروجرد

شغل : سرباز

تاریخ شهادت : 1364/07/30

محل شهادت : پایگاه شماره 1 دره شهدا

آرامگاه : گلزار بهشت رضای خرم آباد

کد ایثارگری : 6416681

زندگینامه

شهید قدرت الله یادی در روز دهم اسفند ماه سال 1343 ، در شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش فتح الله، راننده بود و مادرش زهرا نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. لوله کش ساختمان بود.

به عنوان سرباز ژاندارمری در جبهه حضور یافت. در روز سی ام مهر ماه سال 1364 ، در پایگاه دره شهدای کردستان هنگام درگیری با گروه های ضدانقلاب بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید.تربت پاکش در گلزار بهشت رضا خرم آباد واقع است.

منبع:
ـــ  فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 695.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۰۴ ، ۱۱:۰۹
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
سه شنبه, ۲۶ آذر ۱۴۰۴، ۱۱:۲۶ ق.ظ

ورمزیاری علیمراد فرزند یدالله

نیروی انتظامی جمهوری اسلام ایران ( فراجا )

شهید علی مراد ورمزیاری

شهید علی مراد ورمزیاری

نام : علی مراد

نام خانوادگی : ورمزیاری

نام پدر : یدالله

نام مادر : تاج آفرین

تاریخ تولد : 1317/07/14

محل تولد : بروجرد

شغل : کادرارتش

درجه : استوار دوم

استان سکونت : قم

شهر سکونت : جعفریه

تاریخ شهادت : 1359/10/19

محل شهادت : آبادان-ماهشهر

آرامگاه : گلزار شهدای شیخان شهرستان قم

کد ایثارگری : 5911187

زندگینامه

شهید مدافع وطن علیمراد ورمزیاری، در روز چهاردهم مهر ماه سال 1317 ، در شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش یدالله (فوت 1319 ) کشاورز بود و مادرش تاج آفرین (فوت 1352 ) نام داشت. تا سوم ابتدایی درس خواند. کشاورزی و کارگری می کرد. سال 1340 ازدواج کرد و صاحب سه پسر و چهار دختر شد.

سال‌ها در نیروی انتظامی خالصانه برای کشورش خدمت کرد. عاقبت در روز نوزدهم آذرماه سال 1359 ، در آبادان بر اثر اصابت گلوله به قلب، شهید شد. تربت پاک او در گلزار شهدای شیخان شهرستان قم قرار دارد.

منبع:
ـــ  فرهنگ اعلام شهدا: استان قم، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1395، صفحه 444.

 

 

در ادامه گفتگو و مصاحبه‌ ای با همسر ایشان خانم کبری یعقوبی :

خدا کریم است

سال 1317 در بروجرد به دنیا آمد. دوساله بود که پدرش فوت کرد. خیلی به مادرش احترام می‌گذاشت. هر جا که می‌رفتیم می‌گفت: « اگر ناراحت نمی‌شوی، مادرم را با خودمان ببریم. » سال 1350 مادرشان به رحمت خدا رفت. بسیار خانواده‌دوست بود. با برادرش ارتباط خوبی داشت. هر وقت برای من چیزی مثلاً پارچه چادری می‌خرید، برای جاری من هم می‌خرید.

از مال دنیا چیزی برای خودش نمی‌خواست. همیشه می‌گفت: « آن‌قدر که دستمان جلوی دیگران دراز نباشد، کافی است. باید قناعت داشته باشیم. » خوش‌اخلاق و مهمان‌نواز بود. اگر امروز اندکی به حقوقش اضافه می‌شد، مهمانی می‌گرفت. وقتی می‌گفتم به فکر آینده هم باش، می‌گفت: « نگران نباش، روزی دست خداست. خدا کریم است. »

چیزی نداشتیم، ولی بااین‌حال، پس‌انداز می‌کردیم و با همین شرایط هفت بچه بزرگ کردیم. طوری زندگی کردیم که محتاج نشویم.

آشنایی

در یک محله زندگی می‌کردیم. چند حیاط باهم فاصله داشتیم. پدر من با مادر ایشان نسبت فامیلی داشتند. یکی از بزرگان در آن روزها واسطه ی امر خیر و ازدواج بود. من 12 سال داشتم و ایشان هم 23 ساله بودند. به روش سنتی و با انتخاب بزرگ‌ترها ازدواج کردیم و الحمدالله 18-19 سال زندگی کردیم. در این مدت هم خاطرات خوش زیادی داریم. چند بار به پابوس امام رضا رفتیم. علاوه بر آن، به خاطر مأموریت‌هایش به شهرهای مختلف می‌رفتیم.

در این مدت هفت فرزند خدا به ما عنایت فرمود. آن‌قدر بچه دوست داشت که با تولد هر بچه، انگار بچه اولش به دنیا آمده است. می‌گفتم: « آن‌قدر ذوق می‌کنی انگار اجاقت کور بوده و حالا روشن‌شده. » می‌گفت: « باید خدا را شاکر باشیم که به‌راحتی و بدون هزینه به ما بچه داده است. بعضی‌ها به‌سختی بچه‌دار می‌شوند. »

جان‌برکف

خودم تا وقتی امام را ندیده بودم، از ایشان شناخت صحیحی نداشتم و تصور می‌کردم که وقتی بیایند، دین و ایمان مردم را خواهد برد؛ از بس برای ما در مورد امام بدگویی کرده بودند؛ اما وقتی آمد، متوجه شدم که چه انسان بزرگی هستند. همسرم حاضر بود جانش را فدای امام کند. وقتی امام به بهشت معصومه آمدند، با اینکه باردار بودم به دیدار ایشان رفتیم. همسرم از شوق دیدار سر از پا نمی‌شناخت و خودش را روی ماشین امام انداخت.

خدمت مداوم

اهل مسجد بود و در بسیج هم فعالیت داشت، بعدها هم در جبهه آموزش می‌داد. وقتی سربازی­ اش تمام شده بود، صحبت از استخدام شد. در آزمون استخدامی شرکت کرد و پذیرفته شد. اوایل در خوزستان در پاسگاه بیات و هویزه مشغول به کار شد. 6 سال آنجا ماندیم. بعد از آن به تهران منتقل شد. مدتی در تهران بودیم و بعد به قم آمدیم و ماندگار شدیم. آرام و قرار نداشت و دائماً در مرز ایران و عراق در حال تردد بود.

بدون پدر

همسرم به وضعیت لباس و خورد و خوراک بچه‌ها خیلی توجه داشت و رسیدگی می‌کرد. همیشه به بچه‌ها توصیه می کرد که درس بخوانند و ایمانشان را قوی کنند. می‌گفت: « هوای بچه‌ها را داشته باش، خوب تربیت شان کن.» می‌گفتم: « چرا این‌طور می‌گویی؟ خودت بدون پدر بزرگ شده ای. نگذار آن‌ها هم مثل شما اذیت شوند. » می‌گفت: «من رنج دنیا را کشیدم، تو را به خدا اگر نیامدم با بچه‌هایم طوری باش که احساس نکنند پدر ندارند. »

وقتی رفت فرزند آخرم یک سال و هفت ماهش بود.

ناقوس جنگ

وقتی ناقوس جنگ به صدا درآمد، ثبت‌نام کرد و داوطلب شد تا از ناموس و کشورش دفاع کند. خیلی‌ها با او مخالفت کردند. حتی خودم به او می‌گفتم عرب‌ها تو را می کشند. می گفت: « نهایتاً من دو تا می کشم بعد کشته می شوم. من کشته شوم بهتر از این است که دشمن وارد خاک کشورم شود و ناموسم به خطر افتد.»

دیدار آخر

سحر بود که راهی محل کار شد. وقت رفتن سفارش بچه‌ها را کرد و گفت: « حواس ات به بدهی آب و برق و ... باشد. » دلم لرزید. سابقه نداشت این‌گونه حرف بزند.

تا شب دل تو دلم نبود. شب، وقتی برگشت نگرانی من کم شد و کمی خیالم راحت شد. هرچند هنوز ته دلم چیزی به‌هم‌ریخته بود. شام خوردیم، کمی استراحت کرد و نصف شب باز راهی شد؛ اما این بار برگشتی در کار نبود.

واقعیت داشت

شهادتش را صحنه به صحنه دیدم. در بیابان سرسبزی که پر از نظامی بود با هم بودم. ناگهان تیری به قلب همسرم خورد. همه ی مأموران پراکنده شدند. خودم خواستم کمک کنم که گفت: « تو نمی‌توانی، تو مراقب بچه‌ها باش. من خودم می‌آیم. فقط یک تیر به قلبم خورده است. »

از خواب پریدم و به برادرم که منزل ما بود، گفتم: « یک نفر شهید شده، یا علی‌مراد یا پسر خواهرم یا کسی دیگر. » برادرم گفت: « نگران نباش، خواب دیده‌ای. » فردا شب خبر شهادتش را آوردند. بعدها که دوستانش نحوه ی شهادتش را گفتند، متوجه شدم که آنچه خواب دیدم واقعیت داشته است.

بازگشت

6 ماه طول کشید تا خودش را آوردند. برای آوردنش خواب دیدم در دل شب زنگ در را به‌شدت می‌زنند. سریع چادرم را سر کردم و در را باز کردم، کسی نبود. داخل کوچه را نگاه کردم. کمی عقب‌تر ایستاده بود. گفتم: « برای خانه خودت اذن ورود می‌گیری؟ »

گفت: « من از شما جدا شدم. باید اذن بگیرم. » بعد هم احوالپرسی کرد و رفت.

بدون اینکه متوجه شود دنبالش رفتم. نزدیک حرم که رسید، ایستاد و به حضرت معصومه (سلام ­الله­ علیها) سلام داد و بعد به طرف مزار شیخان حرکت کرد. به مکانی رسید که الآن قبر ایشان است. برگشت و مرا دید که دنبال او آمده‌ام، گفت اینجا خانه من است و با سر وارد قبر شد. بعد هم سنگ قبری روی قبر افتاد و من فریاد زدم اینجا خانه نیست، اینجا قبراست و از خواب پریدم.

یک قبر

رفیق زیاد داشت. یکی از آن‌ها فتح ­الله اصلانی بود که با هم رفتند و با هم شهید شدند. می‌خواستند با هم یک قبر داشته باشند، اما از آنجایی‌ که حال من بد شد، همسرم با یک روز تأخیر به خاک سپرده شد و در یک قبر دفن نشدند. فاصله آن‌ها یک قبر شد. همسرم شب ۱۹ ماه مبارک رمضان تدفین شد.

وقتی بالای جنازه‌اش حاضر شدم، نورانی شده بود. تمام موهایش پر از خون بود و کمی آفتاب‌سوخته شده بود، اما زیباتر از همیشه بود. 19 دی شهید شد و 19 شهریور به خاک سپرده شد. در این مدت بچه‌ها به‌شدت بی‌تابی کردند تا اینکه جنازه‌اش برگشت.

صبر کن نگران نباش

برگشتم. پشت سرم ایستاده بود. چند روز بود که پریشان بودم و بازهم به‌موقع خودش را رسانده بود. گفت: « همه کارها درست می‌شود، نگران نباش. » مثل قبل از شهادتش که می‌نشستیم و صحبت می‌کردیم و دلم آرام می‌شد، آرام شدم.

هر بار اتفاقی می‌افتاد به خوابم می‌آمد. هر کاری که می‌کردم، مثلاً با بچه‌ها تند می‌شدم در خواب به من تذکر می‌داد.

ـ برای فلان مسئله برو جمکران نذر کن حل می‌شود.

ـ چرا دعوتشان را رد کردی؟

ـ چرا با بچه‌ها تند شدی؟

خلاصه هر صحنه‌ای در روز اتفاق می‌افتاد شب در خواب منتظرش بودم.

وصیت نامه

بسمه تعالی
رفتن من به جبهه ی حق علیه باطل برای شکست دشمن و پیروزی اسلام و در ثانی آرزوی شهادت از خداوند متعال است و مأموریت من داوطلبانه می باشد.

من خود داوطلبانه به این مأموریت رفتم و وصیتم به شما این است مردم را از خودتان ناراضی نکنید , با همسایگان به خوبی رفتار کنید , از رفتن من نگران نباشید چون من در راه دفاع از اسلام کشته می شوم و شهیدان تا ابد زنده‌اند خیال نکنید ما از دنیا رفته‌ایم و پیش شما نیستیم ولی در آن دنیا با امامان همنشین هستیم.

اگر من به درجه شهادت رسیدم نگران نباش , غصه رفتن من را نخور همه ی ما رفتنی هستیم پس چه بهتر که برای دفاع از میهن , دفاع از دین , دفاع از ناموس کشته شویم و جان خود را فدا کنیم. همسرم امیدوارم بچه های مفیدی به جامعه اسلامی تحویل دهی.

شمارا یک به یک به خداوند متعال می سپارم

به امید پیروزی اسلام و شکست هرچه زودتر دشمن.

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار

 

                 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۰۴ ، ۱۱:۲۶
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۴۰۴، ۱۰:۴۵ ق.ظ

نوذری حسن فرزند اسماعیل

نیروی انتظامی جمهوری اسلام ایران ( فراجا )

شهید حسن نوذری

شهید حسن نوذری

نام : حسن

نام خانوادگی : نوذری

نام پدر : اسماعیل

نام مادر : ظریفه

تاریخ تولد : 1343/06/09

محل تولد : روستای قلعه نو فلک الدین بروجرد

شغل : مکانیک اتومبیل

درجه : سرباز ژاندارمری

نوع استخدام : وظیفه

تاریخ شهادت : 1362/08/03

محل شهادت : سردشت / پایگاه بخلو هنگ سقز

آرامگاه : گلزار شهدای بروجرد

کد ایثارگری : 6226006

زندگینامه

در روز نهم شهریور ماه سال 1343 ، در شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش اسماعیل و مادرش ظریفه نام داشت. تا چهارم ابتدایی درس خواند. تعمیرکار خودرو بود.

به عنوان سرباز وظیفه در ژاندارمری خدمت می کرد. در روز سوم آبان ماه 1362 ، در سردشت توسط گروه های ضدانقلاب بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. تربت مطهرش در گلزار شهدای بروجرد واقع است.

منبع:
ــ  فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 672.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۰۴ ، ۱۰:۴۵
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
پنجشنبه, ۲۱ آذر ۱۴۰۴، ۰۳:۴۱ ب.ظ

نظری احمد فرزند علی محمد

نیروی انتظامی جمهوری اسلام ایران ( فراجا )

شهید احمد نظری

 

شهید احمد نظری

نام : احمد

نام خانوادگی : نظری

نام پدر : علی محمد

نام مادر : فاطمه جان

تاریخ تولد : 1335/03/20

محل تولد : بروجرد

شغل : کادر ژاندارمری

تاریخ شهادت : 1365/02/19

محل شهادت : آبادان

آرامگاه : گلزار شهدای بروجرد

کد ایثارگری : 6538168

زندگینامه

در روز بیستم خرداد 1335 ، در شهر اشترینان از توابع شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش علی محمد، کشاورز بود و مادرش فاطمه جان نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد.

به عنوان گروهبان سوم ژاندارمری در جبهه حضور یافت. نوزدهم اردیبهشت 1365 ، در آبادان به شهادت رسید. اثری از پیکر پاک و مطهرش به دست نیامد و برای همیشه جاویدالاثر شد.

منبع:
ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 661.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۰۴ ، ۱۵:۴۱
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
چهارشنبه, ۲۰ آذر ۱۴۰۴، ۱۰:۵۵ ق.ظ

نصرالهی علی فرزند غفور

نیروی انتظامی جمهوری اسلام ایران ( فراجا )

شهید علی نصرالهی

 

شهید علی نصرالهی

نام : علی

نام خانوادگی : نصرالهی

نام پدر : غفور

نام مادر : کبرا

تاریخ تولد : 1338/04/01

محل تولد : بروجرد روستای هیراب

درجه : گروهباندوم

نوع استخدام : کادر شهربانی

تاریخ شهادت : 1361/05/16

محل شهادت : خوزستان ( جاده ی آبادان - خرمشهر )

آرامگاه : گلزار شهدای روستای هیراب شهرستان بروجرد

کد ایثارگری : 6131127

زندگینامه

شهید علی نصرالهی، در روز اول تیر ماه سال 1338، در روستای هیراب از توابع شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش غفور، کشاورز بود و مادرش کبرا نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند.

به عنوان سرپاسبان یکم از سوی شهربانی در جبهه حضور یافت. در روز شانزدهم مرداد ماه سال 1361، در جاده ی آبادان - خرمشهر بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شکم، شهید شد. تربت پاکش در گلزار شهدای روستای هیراب شهرستان بروجرد واقع است.

منبع:
ــ  فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 656.

سقایی در بهشت

علی 12 ساله بود که مادرش را از دست داد. ایشان از همان زمان به خواهر و برادرهایش محبت بیشتری داشت و طوری با آن‌ها برخورد می‌کرد که جای خالی مادر را احساس نکند. قبل از اینکه به جبهه برود یعنی دو سه روز قبل از رفتنش خواهر و برادرهایش را به زیارت مشهد برد و به آن‌ها بسیار سفارش کرده بود.

زمانی که می‌خواست به جبهه برود به من گفت: پدر من خودم می‌روم اما برگشتنم دست خداست بالاخره ایشان به جبهه رفتند، حدود 22 روز از رفتنش می‌گذشت اما نه نامه‌ای به دست ما رسیده بود و نه تماسی با ما گرفته شد تا اینکه ما، با او تماس گرفتیم و خوشبختانه خودش با ما صحبت کرد به او گفتم پس کی برمی‌گردی؟ برادرت به سربازی می‌رود. تا نرفته خودت را برسان. به من گفت: من الان بلیطی تهیه می‌کنم و حرکت می‌کنم. فردا نزدیک ظهر بود من از سر کار به طرف خانه می‌آمدم که چند نفر از بچه‌های کوچه به من گفتند: به منزل برادر زاده‌ام بروم. من به آنجا رفتم و دیدم همه مشغول شیون و زاری هستند وقتی پرسیدم چه خبر شده؟ در جواب شنیدم که گفتند: علی شهید شده که آن روز خبر شهادت او را شنیدم.

یک شب در خواب دیدم که من در حیاط بزرگی شبیه مسجد امام ایستاده بودم، علی را در آنجا دیدم که کاسه بزرگی به دست داشت و از آب حوض مسجد که آبش هم سبز بود به جمعیتی که بسیاری از روحانیون و سیدین بودند آب می‌دهد. گویا او سقا شده بود. (نقل از پدر بزرگوار شهید )

 

معلم قرآن

علی بسیار دلسوز و مهربان بود با آن که سنش کم بود همیشه به پدرش می‌گفت که : پدر شما دیگر نمی‌توانید و توان کار کردن ندارید من خودم می‌روم و مشغول کار کردن می‌شوم. برای مدتی به تهران دنبال کار رفت در آنجا مشغول به کار شد. بعد از مدتی کار کردن آمد و گفت من به جای سربازی رفتن در شهربانی استخدام می‌شوم. حدود 2 سال در شهربانی خدمت کرد، که به خرمشهر منتقل شدند و بعد هم به جبهه‌های جنگ اعزام شدند. و در آنجا به وسیله ی ترکش به شهادت رسیدند. علی به خواهر و برادرهایش بسیار علاقه داشت و به آن‌ها قرآن خواندن را یاد می‌داد و همیشه به آن‌ها سفارش می‌کرد که قرآن را فرا گیرید و به راه خدا بروید تا پیروز شوید. ( نقل از مادر بزرگوار شهید )

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۰۴ ، ۱۰:۵۵
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
سه شنبه, ۱۹ آذر ۱۴۰۴، ۰۷:۴۷ ب.ظ

نراقی پور محمدعلی فرزند علی

نیروی انتظامی جمهوری اسلام ایران ( فراجا )

شهید محمدعلی نراقی پور

 

شهید محمدعلی نراقی پور

نام : محمدعلی

نام خانوادگی : نراقی پور

نام پدر : علی

نام مادر : صدیقه

تاریخ تولد : 1320/06/19

محل تولد : بروجرد

شغل : پلیس فراجا

درجه : استوار دوم

تاریخ شهادت : 1364/03/24

محل شهادت : بروجرد

آرامگاه : گلزار بهشت شهدای بروجرد

کد ایثارگری : 6415741

زندگینامه

در روز نوزدهم شهریور ماه سال 1320 ، در شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش علی، فروشنده بود و مادرش صدیقه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. پلیس شهربانی بود. سال 1345 ازدواج کرد و صاحب سه پسر و دو دختر شد.

در روز بیست و چهارم خرداد ماه سال 1364 ، در بمباران هوایی زادگاهش بر اثر اصابت ترکش و ماندن زیرآوار به شهادت رسید. تربت پاک او در گلزار بهشت شهدای شهرستان بروجرد واقع است.

منبع:

ـــ  فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 656.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۰۴ ، ۱۹:۴۷
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
سه شنبه, ۱۹ آذر ۱۴۰۴، ۰۷:۴۳ ب.ظ

نراقی پور محمد فرزند حسین

نیروی انتظامی جمهوری اسلام ایران ( فراجا )

شهید محمد نراقی پور

 

شهید محمد نراقی پور

نام : محمد

نام خانوادگی : نراقی پور

نام پدر : حسین

نام مادر : بتول

تاریخ تولد : 1330/09/02

محل تولد : بروجرد

شغل : کادر نیروی انتظامی فراجا

تاریخ شهادت : 1358/07/21

محل شهادت : استان کردستان شهرستان کامیاران

آرامگاه : گلزار شهدای شهرستان بروجرد

کد ایثارگری : 5800858

زندگینامه

در روز دوم آذر ماه سال 1330 ، در شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش حسین و مادرش بتول نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. استوار دوم ژاندارمری بود.

در روز بیست و یکم مهر ماه سال 1358، در کامیاران هنگام درگیری با گروه های ضدانقلاب بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. تربت پاک او در گلزار بهشت شهدای شهرستان بروجرد واقع است.

منبع:
ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 655.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۰۴ ، ۱۹:۴۳
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
يكشنبه, ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ۰۲:۵۲ ب.ظ

نادعلی پور محمود فرزند محمدحسین

نیروی انتظامی جمهوری اسلام ایران ( فراجا )

شهید محمود نادعلی پور

شهید محمود نادعلی پور

نام : محمود

نام خانوادگی : نادعلی پور

نام پدر : محمدحسین

نام مادر : عشرت

تاریخ تولد : 1342/06/01

محل تولد : یروجرد

شغل : پلیس (فراجا)

تاریخ شهادت : 1362/01/23

محل شهادت : آبادان

آرامگاه : گلزار بهشت شهدای بروجرد

کد ایثارگری : 6225204

زندگینامه

یکم شهریور 1342 ، در شهرستان بروجرد دیده به جهان گشود. پدرش محمدحسین، خواربارفروش بود و مادرش عشرت نام داشت. تا سوم راهنمایی درس خواند. پلیس بود.

از سوی شهربانی در جبهه حضور یافت. بیست و سوم فروردین 1362 ، در آبادان بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.پیکر پاک و مطهرش مدت ها در منطقه برجا ماند و سرانجام در سال 1371 ، پس از تفحص، تربت پاکش در گلزار بهشت شهدای زادگاهش بروجرد زیارتگاه خیل عظبم امت حزب الله شد .
منبع:
ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 647.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۰۴ ، ۱۴:۵۲
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
شنبه, ۱۶ آذر ۱۴۰۴، ۱۱:۴۴ ق.ظ

میرزایی دره گرگی محمدرضا فرزند مهدی

نیروی انتظامی جمهوری اسلام ایران ( فراجا )

شهید محمدرضا میرزایی دره گرگی

 

شهید محمدرضا میرزایی دره گرگی

نام : محمدرضا

نام خانوادگی : میرزایی دره گرگی

نام پدر : مهدی

نام مادر : ملوس

تاریخ تولد : 1339/06/03

محل تولد : بروجرد

درجه : استواردوم

نوع استخدام : کادر ژاندارمری

تاریخ شهادت : 1363/09/09

محل شهادت : شلمچه

آرامگاه  : گلزار شهدای بروجرد

کد ایثارگری : 6313738

زندگینامه

سوم شهریور 1339 ، در شهرستان بروجرد چشم به جهان گشود. پدرش مهدی، کشاورز بود و مادرش ملوس نام داشت. تا سوم متوسطه درس خواند.

به عنوان استوار یکم ژاندارمری در جبهه حضور یافت. نهم آذر 1363 ، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. تربت پاک وی در گلزار شهدای زادگاهش بروجرد واقع است.

منبع:
ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 641.

محمدرضا میرزایی، در روز سوم شهریور ماه سال 1339، در شهرستان بروجرد چشم به جهان گشود.پدرش مهدی، کشاورز بود و مادرش ملوس نام داشت.  ضمن کارهای سخت و سنگین کشاورزی، درس و مدرسه را تا سوم متوسطه ادامه دادند. پس از دوران نوجوانی برای امرار معاش خانواده به استخدام ژاندارمری درآمد.

در دوران انقلاب هم به صورت مخفیانه علیه رژیم ستم شاه‌ها مبارزاتی داشتند.

با آغاز جنگ تحمیلی برای دفاع از میهن اسلامی در جبهه‌های حق علیه باطل حضور داشتند و سرانجام در روز نهم آذر ماه سال 1363 ، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سر، به فیض غظمای شهادت رسید.

 

زندگینامه

محمدرضا میرزایی دره گرگی، سوم شهریور هزار و سیصد و سی و نه، در شهرستان بروجرد چشم به جهان گشود. پدرش مهدی، کشاورز بود و مادرش ملوس نام داشت. ضمن کارهای سخت و سنگین کشاورزی، درس و مدرسه را تا سوم متوسطه ادامه دادند. پس از دوران نوجوانی برای امرار معاش خانواده به استخدام ژاندارمری درآمد.

در دوران انقلاب هم به صورت مخفیانه علیه رژیم ستم شاه‌ها مبارزاتی داشتند.

با آغاز جنگ تحمیلی برای دفاع از میهن اسلامی در جبهه‌های حق علیه باطل حضور داشتند و سرانجام در تاریخ نهم آذر هزار و سیصد و شصت و سه، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد.

مزار وی در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

 

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم خدمت پدر گرامی سلام علیکم ضمن عرض سلام امید دارم به درگاه خدای بزرگ که همواره آن وجود عزیزت را از جمیع حوادث مصون بدارد اگر از راه محبت جویای حال حقیر باشید بحمدالله سلامتم و به دعا گویی وجود مبارک تان مشغول هستم. خدمت مادر مهربانم از صمیم قلب تو را دعا و سلام می‌رسانم و از یگانه ایزد منان می‌خواهم که همیشه اوقات حالتان خوش و خرم باشد و از شما می‌خواهم مادری مهربان و با وقار باشید و به جای ناراحتی برای کلیه رزمندگان دعا کنید.

ما هم به حول و قوه الهی به خدمتتان می‌رسیم و از قول بنده به خدمت خواهران مهربانم با اهل خانه سلام برسانید.

به امید پیروزی حق بر باطل.

با تقدیم احترام

محمدرضا میرزایی دره گرگی

 

پدر و پسر آسمانی

زمانی‌ که پدرم دانش‌آموز بود، با چند نفر از هم‌ کلاسی‌هایش به طرف خانه می‌آید، یکی از دانش‌آموزان می‌گوید: مغازه‌ای می‌شناسم که نمی‌داند پسته گران شده، اگر دو تومان بدهیم اندازه چهار تومان، پسته می‌دهد؛ پدرم نیز همراه آن‌ها می‌رود. پیرمرد پسته‌های بچه‌ها را می‌دهد و دو تومانی‌هایشان را می‌گیرد، بچه‌ها آماده رفتن می‌شوند و می‌بینند که هم‌کلاسی‌شان محمدرضا به ته مغازه رفته و به پیرمرد کمک می‌کند، بچه‌ها صدا می‌زنند: محمدرضا بیا برویم. پدرم نیز در حالی‌ که کارت و جعبه‌های داخل مغازه را مرتب می‌کند، با لبخندی رو به بچه‌ها می‌گوید: شما بروید من می‌مانم که به پدرم کمک ‌کنم. همکلاسی‌هایش خجالت‌زده می‌شوند و رنگ عوض می‌کنند و از این‌ که محمدرضا نگفته بود که این مغازه پدر من است تعجب کرده بودند، برگشتند که پسته‌ها را پس بدهند و با قیمت جدید حساب کنند که پیرمرد می‌گوید: می‌دانم بچه‌ها شما هم‌کلاسی‌های محمدرضا هستید، محمدرضا سفارش شما را کرده بود.(نقل از فرزند شهید)

 

                 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۰۴ ، ۱۱:۴۴
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
آخرین مطالب
.: وبلاگ شهدای بروجرد :.