فضلی ناصر فرزند عبدالمنعم
شهید ناصر فضلی

شهید ناصر فضلی
نام : ناصر
نام خانوادگی : فضلی
نام پدر : عبدالمنعم
نام مادر : عصمت
تاریخ تولد : 1343/04/14
محل تولد : خرمشهر
تاریخ شهادت : 1361/01/07
محل شهادت : منطقه ی عین خوش ، عملیات فتح المبین
آرامگاه : گلزار بهشت شهدای بروجرد
کد ایثارگری : 6122757
زندگینامه
در روز چهاردم تیرماه سال 1343 ، در شهرستان خرمشهر به دنیا آمد. پدرش عبدالمنعم و مادرش عصمت نام داشت. دانش آموز سوم راهنمایی بود.
به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. در روز هفتم فروردین ماه سال 1361 ، در عین خوش توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به صورت، شهید شد. تربت پاک وی در گلزار شهدای شهرستان بروجرد واقع است.
منبع:
ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهشهای بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 450.
ناصر فردی بود که همیشه حق را می گفت و طرفدار حق بود در مبارزات علیه رژیم ستمشاهی شرکت فعال داشت.انسانی خوش اخلاق بود و به مردم مستمند کمک می کرد مادرش را بیشتر از دیگر اعضای خانواده دوست می داشت و باعث ناراحتی برای کسی نمی شد . به خواندن قرآن علاقه داشت و نمازش را اول وقت می خواند . شهید در ابتدا عضو بسیج آبادان بود و بعد از مدتی فعالیت به عضو سپاه درآمد و پاسدار شد.
شهید وقتی که در جبهه بود دوست نداشت که به مرخصی بیاید چون می خواست همیشه در جبهه باشد و وقتی هم که به خانه می آمد خیلی ناراحت بود و می گفت:حالا بچه ها در جبهه می جنگند و من در خانه استراحت می کنم و دوباره به جبهه می رفت .
می گفت: اگر من و تو به جبهه نرویم پس چه کسی باید برود . و سرانجام در تاریخ 1361/1/7 در منطقه عین خوش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
خاطرات شهید ناصر فضلی به نقل از مادر شهید
شهید ناصر فضلی در سال 1343 متولد شدند، تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در خرمشهر گذراندند و در سن 16 سالگی با شروع جنگ تحمیلی تحصیل را رها کرده و به جبهه رفته اند. بعد از 1 سال و 8 ماه خدمت در جبهه در سال 1361 در عملیات فتح المبین به شهادت رسیدند.
شهید ناصر فضلی در خانواده ای متدین و مذهبی رشد یافتند و با داشتن پدری معلول و از کار افتاده علاوه بر تحصیل وظیفه اداره خانواده را نیز به عهده داشتند چرا که فرزند بزرگتر خانواده نیز بودند و از طریق کشاورزی مخارج زندگیی را نیز تامین می کردند.
به نقل از خواهر شهید
از لحاظ تقویمی ناصر 16 ساله بود ولی از نظر عقلی بسیار رشد یافته تر و داناتر بود. با شروع جنگ تحمیلی ما تصمیم گرفتیم که از خرمشهر نقل مکان کنیم ولی ناصر با ما نیامد و گفت که باید بمانم و مبارزه کنم و اگر نه دشمن شهر ما را محاصره می کند. در طول این مدت فقط یکبار به بروجرد آمد. آن هم برای بردن شناسنامه بود چون برای اعزام به جبهه داشتن شناسنامه الزامی بود. به طور مداوم و مستقیم در جبهه فعالیت داشتند.
بزرگترین افتخار من این بوده است که من و اسلام و اعتقاد داشتن به خدا را در رفتار برادرم درک کردم و فهمیدم که یک مسلمان واقعی بودن یعنی چه؟
همیشه برایم از احکام صحبت می کرد. در طول روز با ساعت های زیادی را در کنار هم گذراندیم چرا که من و ناصر رابطه ای بسیار دوستانه با هم داشتیم، هر وفت فرصت می کرد برایم از خدا صحبت می کرد و به من می گفت : ناهید شرط خداشناسی، خودشناسی است هر چند که من در آن موقع معنی این جمله را نمی فهمیدم ولی همیشه به این فکر می کردم که خودشناسی یعنی چه تا اینکه ناصر به شهادت رسید و فهمیدم خودشناسی یعنی چهره واقعی خود را شناختن و در راه هدف تلاش کردند.
بعد از شهادت ناصر هم پیش آمد که چندبار خوابش را ببینم یک شب که خوابش را دیدم بعد از اینکه درب کوچه را باز کردم دیدم ایستاده و به اطراف نگاه می کند با تعجب پرسیدم چرا به ما سر نمی زنی، خیلی وقته که چشم براهت هستیم بعد به او تعارف کردم که به خانه بیاید ولی او با خونسردی و خنده گفت خانه من جای دیگریست باید بروم چون دوستانم منتظر من هستند. وقتی از خواب پریدم احساس کردم بوی خوبی در فضای اتاق پیچیده است گویا ناصر به ملاقات ما آمده بود و ما در خواب غفلت بودیم.
شبی هم که ناصر به شهادت رسیده بود شب تحویل سال نو بود و سفره هفت سین در اتاق پهن بود ما بعد از مدتی که نشستیم در کنار سفر خوابمان برود، همان شب هم من ناصر را خواب دیدم.در خواب ناصر مرتب فریاد می زد و خطاب به مادرم می گفت : مادر سوختم، سوختم با فریاد سوختم سوختم ناصر از خواب پریدم دیدم که سفره و وسایل اطراف آن هم آتش گرفته شب وحشتناکی بود. یک حال عجیبی داشتم فردای آن روز چشم انتظار بودم که خبری بیاورند و حدسم درست بود از طرف بنیاد شهید تماس گرفتند و خبر شهادت او را به ما دادند.
به تقل از مادر شهید:
ناصر برای من تنها یک فرزند نبود حامی و امید من بود.
هیچگاه عبادت خود را ترک نمی کرد و مهمترین سفارش به ما این بود که در شرایط جنگ تا حد ممکن صرفه جویی کنیم، مرتب در زمانهایی که بیکار بود برای جبهه کمک های نقدی و غیرنقدی جمع آوری می کرد. بعد از شهادت ناصر یکبار خوابش را دیدم از من روی برمی گرداند انگار که از دست من ناراحت بود. دنبالش می دویدم و از او می پرسیدم که چرا از دست من ناراحتی گفت: به شما گفت بودم که اگر به شهادت رسیدم گریه و زاری نکنید و خودتان را آزار ندهید سعی کردم انکار کنم ولی او دست به سر و صورتم کشید و خون را نشانم داد.
یکبار هم بعد از چند سال که عروسی برادرش بود با دسته گلی برای تبریک آمده بود.
آرزو داریم تا جوانان راه شهدا را تا آخرین سفر ادامه دهند و فراموش نکنند که شهدا به خاطر خدا و آسایش خلق خدا بود که جان خود را از دست دادند.




