شهدای بروجرد

شهدای بروجرد

بانک الفبایی شهدای بروجرد

شهدای بروجرد

بانک الفبایی شهدای بروجرد

| خانه | پایین صفحه | بلاگ بیان | چی میل | تماس با ما | گردو
شهدای شاخص بروجرد
* هر چه امروز کشور ما دارد و هرچه در آینده بدست بیاورد به برکت خون این جوانان شهیداست. * آنچه مهم است حفظ راه شهداست، یعنی پاسداری از خون شهدا، این وظیفه اول ماست. * نمک شناسی حق شهدا این است که در راهی که آنها باز کرده اند، حرکت کنیم. * هر شهید پرچمی برای استقلال و شرف این ملت است. * امروز، به فضل همین شهادت ها و به برکت خون شهدا، ملت ما، ملت سربلند و آبرومندی است. * فداکاری شهیدان و گذشت خانواده ها و حضور رزمندگان ما بود که ابرهای تیره و تار آن روزگار دشوار را از افق زندگی این ملت زدود. * جامعه مأنوس با فرهنگ ایثار و شهادت، توقف و عقبگرد نخواهد داشت. * پیشرفت های افتخار آمیز علمی کشور از برکات جهاد و شهادت در راه خداست. * از خدا می خواهم مبادا بعد از یك عمر زحمت، مرگ ما در بستر بیماری باشد و در میدان شهادت نباشد. شهادت، مرگ در راه ارزشهاست … * شهادت ها انقلاب ما را پابرجا و تضمین كرده است و به همین دلیل ملت ما را آسیب ناپذیر ساخت. ********** * همه انسانها می میرند ولی شهیدان این سرنوشت همگانی را به بهترین وجه سپری كردند. وقتی قرار است این جان برای انسان نماند چه بهتر در راه خدا این رفتن انجام بگیرد. * مهم ترین امتیاز شهدای ما نسبت به كسانی كه در سایر كشورها در راه آرمان های خود فداكاری می كنند انتخاب آگاهانه و به دور از احساس است. * مظهر قدرت ایران، شهدا هستند. * شهیدان مظهر هدف و تلاش و تداوم هستند. * ما در حقیقت، انقلاب، اسلام، قرآن، استقلال، آبروی و حیثیت را از بركت خون پاك شهدای عزیزمان داریم. * خون شهیدان تضمین كننده استقلال ملت و سربلندی اسلام است. نظام جمهوری اسلامی امروز امانت شهیدان است و همه باید بدانند كه مبارزه با جمهوری اسلام تمام نشده است. * خون شهدای انقلاب اسلامی به هدر نرفته است و آنها بودند كه به قیمت خون خود، آبروی اسلام، قرآن، پیامبر و استقلال مملكت را حفظ كردند و حركتی كه آن ها در این انقلاب از خود نشان دادند در طول تاریخ بی نظیر بوده است. * چراغ راه آینده ما شعار آزادگی و فداكاری شهدای ماست. * وظیفه قدردانی از ایثارگران بویژه شهیدان، فریضه ای عینی و تعینی و همیشگی است. * بزرگداشت شهید یعنی اصالت بخشیدن به آن هدف ها و تشویق به آن عمل و تقدیس آن ایثار. ********** امروز زنده نگه داشتن یاد و خاطره ی شهدا كمتر از شهادت نیست. ( امام خامنه ای)

برای مشاهده ی زندگینامه ،
لطفا بر روی عکس کلیک کنید


شهدای فرهنگی بروجرد
امروز زنده نگه داشتن یاد و خاطره ی شهدا كمتر از شهادت نیست. ( امام خامنه ای)

برای مشاهده ی زندگینامه ،
لطفا بر روی عکس کلیک کنید


آمار وبلاگ
-----------------


آخرین مطالب

پیوند ها

ابزار

جانم فدای رهبر
 جانم فدای رهبر اين هشيارى، موقع‌سنجى، لحظه را به حساب آوردن، خصوصيت برجسته و مهمى است كه بايد ملت ما در همه‌ى موارد متوجه باشند؛ آنجایى كه دشمنى و توطئه‌ى دشمن حس مي شود، به صورت لحظه‌اى بايد همه حساسيت نشان بدهند. (امام خامنه ای)

بسیجی ام ، بسیجی ام
فدایی ولایتم فدایی ولایتم

ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم
در ره عشق جگر دار تر از صد مَردیم
هر زمان یاد خمینی به سر افتد ما را
دور سیّد علی خامنه ای می گردیم

بسیجی ام ، بسیجی ام
فدایی ولایتم


پیام های روزانه
* شهادت بالاترین پاداش و مزد جهاد فی سبیل الله است.( امام خامنه ای) * شهادت، یکی از مفاهیمی است که فقط در ادیان معنا می‌ دهد.( امام خامنه ای) * شهادت، همیشه با ارزش است و فداکاری در راه خدا، همیشه کاری عظیم و ارجمند است.( امام خامنه ای) * باید یاد حقیقت و خاطره‌ شهادت را در مقابل طوفان تبلیغات دشمن، زنده نگه داشت.( امام خامنه ای) * شهدا، علاوه بر مقامات رفیع معنوی، مشعل‌ دار پیروزی و آزادی و استقلال ملتند.( امام خامنه ای) * شما، انتساب افتخارآمیزی به شهادت دارید.( امام خامنه ای) * شهادت، مرگ انسان های زیرک و هوشیار است که نمی‌ گذارند این جان، مفت از دستشان برود.( امام خامنه ای) * اگر خدای متعال، این دعا را از کسی قبول کند که مرگ او را در شهادت قرار دهد، بزرگ ترین امتیاز را به یک انسان داده است.( امام خامنه ای) * هر چه داریم، به برکت جان‌فشانی‌ ها و فداکاری‌ هاست، به برکت روحیه‌ شهادت‌ طلبانه است.( امام خامنه ای) * پروردگارا! مرگ ما را جز به شهادت در راه خودت قرار مده. امروز زنده نگه داشتن یاد و خاطره ی شهدا كمتر از شهادت نیست. ( امام خامنه ای)


این معامله با خدای متعال است؛
شهید جان خودش را داده است ،
و رضای الهی را ،
که بالاترین ارزشهای عالم وجود است ؛
کسب کرده است .
در همه‌ی ادیان الهی ؛
فداکاری در راه خدا ،
جان دادن در راه خدا ،
این ارزش والا را دارد .

مقام عظمای ولایت
1402/05/22

ایران حسین علیه السلام ،
پیروز است


نیازهای روزانه

مخـاطب محـترم لطـفاً
برای ورود به هر یک از بخش های ذیل ،
بر روی تصویر مربوطه کلیک نمایید
----------------

 ساعت ، تقویم و مناسبت های امروز
ساعت ، تقویم
و مناسبت های امروز

...................................


اخبار امروز به روایت
روزنامه های صبح و عصر

......................................


گزارش وضعیت آب و هوای بروجرد

......................................


لینک ارگان های مهم دولتی




کلمات کلیدی

پیوندهای روزانه

تبلیغات



اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا ‏وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

فهرست شهدای والامقام شهرستان بروجرد
شهدای ثبت شده در وبلاگ ( به ترتیب حروف الفبا )
مخـاطب محـترم لطـفاً برای دسترسی به اطلاعات شهدا
بر روی هریک از حروف الفبا و یا نماد عملیات ها کلیک نمایید










شنبه, ۹ آذر ۱۴۰۴، ۱۰:۲۷ ق.ظ

ملک نیا عبدالامیر فرزند احمد

شهید عبدالامیر ملک نیا

شهید عبدالامیر ملک نیا

نام : حسن

نام خانوادگی : ملک نیا

نام پدر : احمد

نام مادر : شوکت

تاریخ تولد : 1345/10/18

محل تولد : آبادان

تاریخ شهادت : 1364/03/24

محل شهادت : بمباران بروجرد

آرامگاه : گلزار شهدای شهرستان دزفول

کد ایثارگری : 6405994

زندگینامه

در روز هفدهم دی ماه سال 1345 ، در شهرستان آبادان به دنیا آمد. پدرش احمد (فوت 1360 ) و مادرش شوکت(فوت 1364) نام داشت. دانش آموز سوم متوسطه در رشته انسانی بود.

در روز بیست و چهارم خرداد ماه سال 1364 ، در بمباران هوایی بروجرد بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. تربت پاک وی در گلزار شهدای شهرستان دزفول واقع است.

برادرش حسن ملک نیا نیز همراه او به شهادت رسیده است.

منبع:
ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان خوزستان، جلد دوم ( ش - ی )، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1395، صفحه 1301.

 

زندگینامه شهید عبدالامیر ملک نیا
به روایت برادر پاسدارش حاج حسین ملک نیا

به نام خدا

من حسین ملک نیا هستم برادر دو شهید ، ( شهید حسن ) و ( شهید عبدالامیر ) ملک نیا .

راوی : حاج حسین ملک نیا ( نفر وسط )

ما یک خانواده ­ی پر جمعیتی بودیم

دارای دو مادر و یک پدر

و حدود شش خواهر و پنج برادر. یعنی مجموعا یازده نفر خواهر و برادر.

چهار خواهر از مادر دیگری، از زن پدرم هستند.

و هفت فرزند از مادر خودم هستند. مادر من دارای پنج پسر و دو دختر بود زن­ پدر من چهار دختر داشت و همه­ ی ما در یک خانه زندگی می­ کردیم. و پدرم به نام « شاطر احمد » در آبادان لاین یک احمدآباد نانوایی داشت.

خب شرایط بسیار سخت بود پدرم و مادرم اصلیتشان اهل دزفول بودند و در سال 1323 اول خرمشهر آمدند و در خیابان نقدی ساکن شدند . من اون موقع هنوز به دنیا نیآمده بودم .من متولد 1338 هستم.

پدرم در خرمشهر در خیابان نقدی به شغل نانوایی اشتغال داشت و پس از گذشت چند سال، شاید حدود 5 الی 6 سال بعد، به آبادان آمدند و در لاین یک احمدآباد آبادان مغازه نانوایی خود را دایر کرد که الان طلا فروشی شده است .

ما همگی در یک خانواده زندگی می­ کردیم تا شروع جنگ هم برادرم حسن که حـرفه­ ی نانوایی ­گری را یاد گرفـته بود تا سال اول راهنمایی درس خوانده بود و ترک تحصیل کرده بود او به بابام کمک می ­کرد و در نانوایی کار می­کرد و البته مزد می­ گرفت

علی برادر بزرگم هم که الان در کرج زندگی می­ کند متولد 1335 است و من متولد 1338 هستم و شهید حسن ملک ­نیا متولد 1340 بود و شهید عبدالامیر ملک ­نیا متولد 1345 بود.

برادر دیگرم، کریم ملک ­نیا هم متولد 1352 یا 1353 هست و در زمان جنگ حدوداً هفت سال داشت.

دو خواهرم هم فکر می­ کنم متولد 1340 و 1342 باشند.

در آبادان من در حال تحصیل بودم علی برادرم در نانوایی کار می­ کرد و مغـازه­ داری می­ کرد . حسـن برادرم هم نان پهـن می­ کرد و به پدرم کمک می­ کرد

پدرم چون دنبال نان حلال بود بود. سختش بود دو تا همسر و 11 فرزند مادر مادرم هم پیش ما بود مادر پدرم هم پیش ما بود یک خانواده حدود 14 – 15 نفره بودیم و شرایط اقتضا می کرد که ماها در کنار پدر باشیم. اون زمان دستگاه نانوایی دورانی بود و من هم نان پهن می­ کردم اما فقط در تابستان­ ها. چون دانش ­آموز رشته­ ی ریاضی ­ـ فیزیک بودم و درسم خیلی سخت بود و نمی­ توانستم در نانوانی کمک کنم و برایم دشوار بود مگر اینکه تحصیل کنم .

شرایط به همین گونه گذشت تا جنگ شروع شد برادرم علی قبل از جنگ ازدواج کرده بود و در خانه­ی خودمون زندگی می ­کرد بعد از شروع جنگ شرایط آبادان به دلیل بمباران­­ ها از نظر وضعیت امنیتی وحشتناک بود و آبادان فاصله ­اش تا عراق یک رودخانه ­ای به نام اروندرود هست و شهر آبادان یک شهر مرزی محسوب می­شود و شهر آبادان جبهه حساب می ­شود من تصمیم گرفتم که همه را به اصفهان بفرستم توسط یک کرایه­ نشینی که اهل اصفهان بود و مدتی در آبادان در طبقه­ ی بالای منزل ما ساکن بود ، همه را به اصفهان فرستادم و در شهری به نام دولت ­آباد ساکن شدند و من خودم در آبادان ماندم و دفاع کردم .

با شروع جنگ تحمیلی نانوایی پدرم تعطیل شده بود

یک ماه قبل از جنگ یکی از خواهران تنی خودم ازدواج کرده بود و برادرم هم در همان یک ماه قبل ازدواج کرده بود

من همه ­ی خانواده برادرها و خواهرهایم و مادرها را با اتوبوس به اصفهان فرستادم و در خانه ­ی همان شخصی که قبلا کرایه­ نشین ما بود، سکونت کردیم

من هم در آن شرایط آبادان که وضعیت نان بسیار بغرنج و خاص بود در آبادان نانوایی کردم و بعد که مقداری شرایط در آبادان هموار شد و شرایط دفاع بهتر شد و توانستیم یک مقداری بر مشکلات جنگ فائق بشویم، من لباس رزم پوشیدم و در بسیج ثبت نام کردم .

برادر شهیدم حسن در همان دو سه ماه اول جنگ، سرباز شد و به خدمت سربازی رفت و برادر دیگرم عبدالامـیر در دولت ­آباد در مدرسه ثبت نام کرد و به مدرسـه رفت. او یکی از بهـترین دانش­آموزان بود از نظر درسـی دانش ­آموزی بسیار درسخوان بود و بسیار ساکت بود و من می­ دانم اگر الان زنده بود می­ توانست دکترای یک رشته ­ای را داشته باشد.

کریم برادرم هم که اون موقع کلاس پنجم ابتدایی بود در همان دولت آباد در مدرسه ثبت نام کرد الان برادرم کریم دکترای اقتصاد دارد و ازدواج کرده و در لواسان تهران زندگی می ­کند

من در آبادان در تاریخ چهارم اردیبهشت سال 1360 از ناحیه­ی دست چپ در آبادان ترکش خوردم و مجروح شدم و از ناحیه دست چپ کاملاً معلول شدم.

راوی : حاج حسین ملک نیا ( هنگام مجروحیت )

در بیمارستان­ های تهران بستری شدم در اوج ترورهایی که سال 1360 در تهران صورت می گرفت که شرایط خاصی بود که ربطی به موضوع فعلی این صحبت­ ها نمی ­تواند داشته باشد و باید در مورد آنها مجزا صحبت بشود.

پدرم در تاریخ هفتم دی ماه سال 1360 بعد از تقریباً 9 ماه پس از مجروحیت من، فوت کرد و در همان دولت آباد تشییع شد.

پس از فوت پدرم، بعد از عملیات فتح المبین که سایت­ های موشکی 4 و 5 را گرفته و آزاد کردند ئ دشمت را به عصب راندند، قرار بر این شد که به خاطر اینکه من راحت ­تر بتوانم به مادرها و برادرها و خواهرهایم بتوانم سر بزنم. خانواده را به دزفول بیاوریم . حسن اون موقع هنوز سرباز بود و امیر محصل بود.

بچه­ ها را به دزفول آوردیم. اما وضعیت حمله ­های موشکی به دزفول، ما را وادار کرد که تا به بروجرد هجرت کنیم. علت اینکه بروجرد انتخاب شد این بود که چون زن­ پدر من سن­ اش از مادر من بالاتر بود ، هر چهار خواهر ناتنی ­ام، از ما بزرگ تر بودند و قبل از شروع جنگ، همه­ ی آنها ازدواج کرده و صاحب فرزند شده بودند.

خواهران ناتنی ­ام از همه ­ی بچه­ های مادر من بزرگ تر بودند یکی از خواهرهای ناتنی ­ام خرمشهر بود و شوهرش دبیر بود که بعد به شیراز رفتند. یکی از خواهران من اهواز بود و شوهرش در اداره دارایی کار می­ کرد یکی از خواهران من در میان­کوه بود و شوهرش کار آزاد داشت و یک خواهر من هم همسر بروجردی داشت و همسرش خیاط بود. چند سال هم در آبادان احمدآباد لاین یک خیاطی می ­کرد. و بعد تصمیم گرفت که بروجرد برود و در همان جا ساکن شود .

من به دلیل اصرار خواهرم از بروجرد، تصمیم گرفتم که خانواده را به بروجرد ببرم. قبلاً بروجرد اینطور نبود و نسبت به آن زمان جنگ شهر بروجرد بسیار رشد داشته است .

خواهر من در آخر خیابان بهار کوچه­ ی پیکان ساکن بود. و بعد ما در همان حوالی ساکن شدیم.

پس از فوت پدرم من ازدواج کردم و پس از انجام معالجات، در نوروز سال 1361 به آبادان برگشتم و خواهر و برادرهایم را در بروجرد گذاشتم و هر بیست روزی یکبار به آنها سر می ­زدم. چون من پاسگاه زید بودم.

راوی : حاج حسین ملک نیا ( ایستاده نفر چهارم از سمت راست )

پس از مدتی خدا به من هم یک دختر عنایت کرد. حسن خدمت سربازی را تمام کرد و به بروجرد آمد و با یکی از دختران اقوام ازدواج کرد و حسن هم در کنار همه ­ی خواهران و برادرانم در همان جا یک اطاق گرفت و ساکن شد. خانم من هم در غیاب من با مادرم زندگی می­ کرد .

زندگی به همین نحوه ادامه پیدا کرد تا اردیبهشت ماه سال 1364 که خانم حسن هم باردار بود مادرم از نظر جسمی شرایط خوبی نداشت یک مقداری کمر درد گرفته بود. همسر حسن مادرم را به یک بهداری می­ برد در بهداری هنگامی که منتظر هستند تا نوبت شان بشود در همان جا مادرم بیهوش می ­شود و از صندلی به زمین می افتد و فوت می ­کند. همسر حسن هم شوکه می­شود و همـراه با جیغ و داد، بی­تابی می ­کند و متاسفانه منجر به سقط جنین او می ­شود.

در هر حال؛ مادرم را در گلزار شهدای دزفول دفن کردیم چون مادرم دزفولی بود زن پدرم دزفولی بود پدرم دزفولی بود.

قرار بر این بود که همه­ ی خانواده بعد از چهلم مـادرم، بروجـرد را ترک کنیم و دوباره به دزفـول برویم و در دزفـول زندگی کنیم. خـواهر و برادرهایم می­ گفتند چون در بروجرد همسایه ­ها مادرم را می­­ شناختند، بهتر است بگذاریم تا مراسم چهلم مادرم بگذرد و بعد به دزفول برویم. ما هم منتظر بودیم تا پس از چهلم مادرم به دزفول برگردیم. دو روز مانده به چهلم مادرم، روز قدس بود.

 

عادتشون شده بود؛ از بچگی همه جا با هم می رفتند: عید دیدنی، تفریح، بازی، عروسی، عزاداری!

و سرانجام موشک باران آن روز قدس در بروجرد در ۱۱۰۰ کیلومتر آن سوتر از قدس شریف ، حسن و امیر روزه دار را در روز چهلم مادرشان آسمانی کرد!

پیکر سوخته ی امیر و لباس های حسن که دیگر بدنی برای تدفین نداشت، در کنار هم تا ابد در گلزار شهدا آرمیدند!

روز 24 خرداد سالروز شهادت شهیدان حسن و عبدالامیر ملک نیا است.

شادی روح مطهرشان صلوات

 

تصویر مرقد مطهر شهید عبدالامیر ملک نیا

 

 

تصویر مرقد مطهر شهید حسن ملک نیا

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۰۴ ، ۱۰:۲۷
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
شنبه, ۹ آذر ۱۴۰۴، ۱۰:۲۶ ق.ظ

ملک نیا حسن فرزند احمد

شهید حسن ملک نیا

 

شهید حسن ملک نیا

نام : حسن

نام خانوادگی : ملک نیا

نام پدر : احمد

نام مادر : شوکت

تاریخ تولد : 1340/09/16

محل تولد : آبادان

تاریخ شهادت : 1364/03/24

محل شهادت : بمباران بروجرد

آرامگاه : گلزار شهدای شهرستان بروجرد

کد ایثارگری : 6417148

زندگینامه

در روز شانزدهم آذر ماه سال 1340 ، در شهرستان آبادان دیده به جهان گشود. پدرش احمد و مادرش شوکت نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. ازدواج کرد.

در روز بیست و چهارم خرداد ماه سال 1364 ، در بمباران هوایی بروجرد به شهادت رسید. تربت پاک وی در گلزار شهدای شهرستان بروجرد واقع است.

برادرش عبدالامیر ملک نیا نیز همراه با او به شهادت رسیده است

منبع:
ـــ  فرهنگ اعلام شهدا، استان البرز، تنظیم مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1395، صفحه 449.

 

زندگینامه شهید عبدالامیر ملک نیا
به روایت برادر پاسدارش حاج حسین ملک نیا

 

به نام خدا

من حسین ملک نیا هستم برادر دو شهید ، ( شهید حسن ) و ( شهید عبدالامیر ) ملک نیا .

راوی : حاج حسین ملک نیا ( نفر وسط )

ما یک خانواده ­ی پر جمعیتی بودیم

دارای دو مادر و یک پدر

و حدود شش خواهر و پنج برادر. یعنی مجموعا یازده نفر خواهر و برادر.

چهار خواهر از مادر دیگری، از زن پدرم هستند.

و هفت فرزند از مادر خودم هستند. مادر من دارای پنج پسر و دو دختر بود زن­ پدر من چهار دختر داشت و همه­ ی ما در یک خانه زندگی می­ کردیم. و پدرم به نام « شاطر احمد » در آبادان لاین یک احمدآباد نانوایی داشت.

خب شرایط بسیار سخت بود پدرم و مادرم اصلیتشان اهل دزفول بودند و در سال 1323 اول خرمشهر آمدند و در خیابان نقدی ساکن شدند . من اون موقع هنوز به دنیا نیآمده بودم .من متولد 1338 هستم.

پدرم در خرمشهر در خیابان نقدی به شغل نانوایی اشتغال داشت و پس از گذشت چند سال، شاید حدود 5 الی 6 سال بعد، به آبادان آمدند و در لاین یک احمدآباد آبادان مغازه نانوایی خود را دایر کرد که الان طلا فروشی شده است .

ما همگی در یک خانواده زندگی می­ کردیم تا شروع جنگ هم برادرم حسن که حـرفه­ ی نانوایی ­گری را یاد گرفـته بود تا سال اول راهنمایی درس خوانده بود و ترک تحصیل کرده بود او به بابام کمک می ­کرد و در نانوایی کار می­کرد و البته مزد می­ گرفت

علی برادر بزرگم هم که الان در کرج زندگی می­ کند متولد 1335 است و من متولد 1338 هستم و شهید حسن ملک ­نیا متولد 1340 بود و شهید عبدالامیر ملک ­نیا متولد 1345 بود.

برادر دیگرم، کریم ملک ­نیا هم متولد 1352 یا 1353 هست و در زمان جنگ حدوداً هفت سال داشت.

دو خواهرم هم فکر می­ کنم متولد 1340 و 1342 باشند.

در آبادان من در حال تحصیل بودم علی برادرم در نانوایی کار می­ کرد و مغـازه­ داری می­ کرد . حسـن برادرم هم نان پهـن می­ کرد و به پدرم کمک می­ کرد

پدرم چون دنبال نان حلال بود بود. سختش بود دو تا همسر و 11 فرزند مادر مادرم هم پیش ما بود مادر پدرم هم پیش ما بود یک خانواده حدود 14 – 15 نفره بودیم و شرایط اقتضا می کرد که ماها در کنار پدر باشیم. اون زمان دستگاه نانوایی دورانی بود و من هم نان پهن می­ کردم اما فقط در تابستان­ ها. چون دانش ­آموز رشته­ ی ریاضی ­ـ فیزیک بودم و درسم خیلی سخت بود و نمی­ توانستم در نانوانی کمک کنم و برایم دشوار بود مگر اینکه تحصیل کنم .

شرایط به همین گونه گذشت تا جنگ شروع شد برادرم علی قبل از جنگ ازدواج کرده بود و در خانه­ی خودمون زندگی می ­کرد بعد از شروع جنگ شرایط آبادان به دلیل بمباران­­ ها از نظر وضعیت امنیتی وحشتناک بود و آبادان فاصله ­اش تا عراق یک رودخانه ­ای به نام اروندرود هست و شهر آبادان یک شهر مرزی محسوب می­شود و شهر آبادان جبهه حساب می ­شود من تصمیم گرفتم که همه را به اصفهان بفرستم توسط یک کرایه­ نشینی که اهل اصفهان بود و مدتی در آبادان در طبقه­ ی بالای منزل ما ساکن بود ، همه را به اصفهان فرستادم و در شهری به نام دولت ­آباد ساکن شدند و من خودم در آبادان ماندم و دفاع کردم .

با شروع جنگ تحمیلی نانوایی پدرم تعطیل شده بود

یک ماه قبل از جنگ یکی از خواهران تنی خودم ازدواج کرده بود و برادرم هم در همان یک ماه قبل ازدواج کرده بود

من همه ­ی خانواده برادرها و خواهرهایم و مادرها را با اتوبوس به اصفهان فرستادم و در خانه ­ی همان شخصی که قبلا کرایه­ نشین ما بود، سکونت کردیم

من هم در آن شرایط آبادان که وضعیت نان بسیار بغرنج و خاص بود در آبادان نانوایی کردم و بعد که مقداری شرایط در آبادان هموار شد و شرایط دفاع بهتر شد و توانستیم یک مقداری بر مشکلات جنگ فائق بشویم، من لباس رزم پوشیدم و در بسیج ثبت نام کردم .

برادر شهیدم حسن در همان دو سه ماه اول جنگ، سرباز شد و به خدمت سربازی رفت و برادر دیگرم عبدالامـیر در دولت ­آباد در مدرسه ثبت نام کرد و به مدرسـه رفت. او یکی از بهـترین دانش­آموزان بود از نظر درسـی دانش ­آموزی بسیار درسخوان بود و بسیار ساکت بود و من می­ دانم اگر الان زنده بود می­ توانست دکترای یک رشته ­ای را داشته باشد.

کریم برادرم هم که اون موقع کلاس پنجم ابتدایی بود در همان دولت آباد در مدرسه ثبت نام کرد الان برادرم کریم دکترای اقتصاد دارد و ازدواج کرده و در لواسان تهران زندگی می ­کند

من در آبادان در تاریخ چهارم اردیبهشت سال 1360 از ناحیه­ی دست چپ در آبادان ترکش خوردم و مجروح شدم و از ناحیه دست چپ کاملاً معلول شدم.

راوی : حاج حسین ملک نیا ( هنگام مجروحیت )

در بیمارستان­ های تهران بستری شدم در اوج ترورهایی که سال 1360 در تهران صورت می گرفت که شرایط خاصی بود که ربطی به موضوع فعلی این صحبت­ ها نمی ­تواند داشته باشد و باید در مورد آنها مجزا صحبت بشود.

پدرم در تاریخ هفتم دی ماه سال 1360 بعد از تقریباً 9 ماه پس از مجروحیت من، فوت کرد و در همان دولت آباد تشییع شد.

پس از فوت پدرم، بعد از عملیات فتح المبین که سایت­ های موشکی 4 و 5 را گرفته و آزاد کردند ئ دشمت را به عصب راندند، قرار بر این شد که به خاطر اینکه من راحت ­تر بتوانم به مادرها و برادرها و خواهرهایم بتوانم سر بزنم. خانواده را به دزفول بیاوریم . حسن اون موقع هنوز سرباز بود و امیر محصل بود.

بچه­ ها را به دزفول آوردیم. اما وضعیت حمله ­های موشکی به دزفول، ما را وادار کرد که تا به بروجرد هجرت کنیم. علت اینکه بروجرد انتخاب شد این بود که چون زن­ پدر من سن­ اش از مادر من بالاتر بود ، هر چهار خواهر ناتنی ­ام، از ما بزرگ تر بودند و قبل از شروع جنگ، همه­ ی آنها ازدواج کرده و صاحب فرزند شده بودند.

خواهران ناتنی ­ام از همه ­ی بچه­ های مادر من بزرگ تر بودند یکی از خواهرهای ناتنی ­ام خرمشهر بود و شوهرش دبیر بود که بعد به شیراز رفتند. یکی از خواهران من اهواز بود و شوهرش در اداره دارایی کار می­ کرد یکی از خواهران من در میان­کوه بود و شوهرش کار آزاد داشت و یک خواهر من هم همسر بروجردی داشت و همسرش خیاط بود. چند سال هم در آبادان احمدآباد لاین یک خیاطی می ­کرد. و بعد تصمیم گرفت که بروجرد برود و در همان جا ساکن شود .

من به دلیل اصرار خواهرم از بروجرد، تصمیم گرفتم که خانواده را به بروجرد ببرم. قبلاً بروجرد اینطور نبود و نسبت به آن زمان جنگ شهر بروجرد بسیار رشد داشته است .

خواهر من در آخر خیابان بهار کوچه­ ی پیکان ساکن بود. و بعد ما در همان حوالی ساکن شدیم.

پس از فوت پدرم من ازدواج کردم و پس از انجام معالجات، در نوروز سال 1361 به آبادان برگشتم و خواهر و برادرهایم را در بروجرد گذاشتم و هر بیست روزی یکبار به آنها سر می ­زدم. چون من پاسگاه زید بودم.

راوی : حاج حسین ملک نیا ( ایستاده نفر چهارم از سمت راست )

پس از مدتی خدا به من هم یک دختر عنایت کرد. حسن خدمت سربازی را تمام کرد و به بروجرد آمد و با یکی از دختران اقوام ازدواج کرد و حسن هم در کنار همه ­ی خواهران و برادرانم در همان جا یک اطاق گرفت و ساکن شد. خانم من هم در غیاب من با مادرم زندگی می­ کرد .

زندگی به همین نحوه ادامه پیدا کرد تا اردیبهشت ماه سال 1364 که خانم حسن هم باردار بود مادرم از نظر جسمی شرایط خوبی نداشت یک مقداری کمر درد گرفته بود. همسر حسن مادرم را به یک بهداری می­ برد در بهداری هنگامی که منتظر هستند تا نوبت شان بشود در همان جا مادرم بیهوش می ­شود و از صندلی به زمین می افتد و فوت می ­کند. همسر حسن هم شوکه می­شود و همـراه با جیغ و داد، بی­تابی می ­کند و متاسفانه منجر به سقط جنین او می ­شود.

در هر حال؛ مادرم را در گلزار شهدای دزفول دفن کردیم چون مادرم دزفولی بود زن پدرم دزفولی بود پدرم دزفولی بود.

قرار بر این بود که همه­ ی خانواده بعد از چهلم مـادرم، بروجـرد را ترک کنیم و دوباره به دزفـول برویم و در دزفـول زندگی کنیم. خـواهر و برادرهایم می­ گفتند چون در بروجرد همسایه ­ها مادرم را می­­ شناختند، بهتر است بگذاریم تا مراسم چهلم مادرم بگذرد و بعد به دزفول برویم. ما هم منتظر بودیم تا پس از چهلم مادرم به دزفول برگردیم. دو روز مانده به چهلم مادرم، روز قدس بود.

 

عادتشون شده بود؛ از بچگی همه جا با هم می رفتند: عید دیدنی، تفریح، بازی، عروسی، عزاداری!

و سرانجام موشک باران آن روز قدس در بروجرد در ۱۱۰۰ کیلومتر آن سوتر از قدس شریف ، حسن و امیر روزه دار را در روز چهلم مادرشان آسمانی کرد!

پیکر سوخته ی امیر و لباس های حسن که دیگر بدنی برای تدفین نداشت، در کنار هم تا ابد در گلزار شهدا آرمیدند!

روز 24 خرداد سالروز شهادت شهیدان حسن و عبدالامیر ملک نیا است.

شادی روح مطهرشان صلوات

 

تصویر مرقد مطهر شهید عبدالامیر ملک نیا

 

 

تصویر مرقد مطهر شهید حسن ملک نیا

 

 

 

                           

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۰۴ ، ۱۰:۲۶
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
شنبه, ۹ آذر ۱۴۰۴، ۱۰:۲۳ ق.ظ

ملتمسی عبدالله(امیر) فرزند غلامرضا

شهید عبدالله ( امیر ) ملتمسی

شهید عبدالله ملتمسی

نام :عبدالله ( امیر )

نام خانوادگی : ملتمسی

نام پدر : غلام رضا

دانشگاه : دانشگاه تبریز اصلی

رشته تحصیلی : کشاورزی

تاریخ تولد : 1337/12/29

محل تولد : بروجرد

تاریخ شهادت : 1362/08/28

محل شهادت : ارتفاعات کله قندی

عملیات : والفجر 4

آرامگاه : گلزار شهدای بروجرد

کد ایثارگری : 6223924

زندگینامه

بیست و نهم اسفند 1337 ، در شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش غلامرضا، کارمند بانک بود و مادرش اقدس نام داشت. دانشجوی دوره کارشناسی در رشته برق بود. ازدواج کرد و صاحب یک  پسر شد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و هشتم آبان 1362 ، در چهارمحل کله قندی توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. تربت پاک او در گلزار بهشت شهدای زادگاهش واقع است.

منبع:
ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 607.

زندگینامه

شهید در سال 1337 در خانواده ای مذهبی و متدین در شهرستان بروجرد به دنیا آمد. دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان خود را با موفقیت به پایان رساند و بعد دیپلم ریاضی خود را از دبیرستان خوارزمی گرفت. بلافاصله در کنکور سراسری سال 1356 دانشگاه ها شرکت کرد و موفق شد در رشته مهندسی آبیاری دانشگاه آذربایجان تبریز پذیرفته شود. ورودش به دانشگاه میدان و زمینه ی فعالیت های سیاسی او را گسترش داد. در سال 1356-1355 با توزیع کتب ممنوعه و پخش اعلامیه ها و بیانات حضرت امام سعی در افشاگری رژیم پهلوی داشت. شهید دارای قدرت بیان بسیار بالایی بود. طبعی روان و شاعرانه داشت به گونه ای که احساسات خود را به صورت شعر و مقاله در می آورد.

شهید ملتمسی از دوران نوجوانی فردی دلسوز و فعال بود. بیشتر مطالعه می کرد و مطالعاتش در مسیر مشخص و منسجم بود. وی اهل دعا و راز و نیاز شبانه بود و بیشتر دعای کمیل می خواند.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و همزمان با آغاز جنگ تحمیلی درس و دانشگاه را رها کرد و به سوی جبهه های حق علیه باطل رفت. امیر ( عبدالله ) در سال 1361 ازدواج کرد و در حالی که فرزندی را در راه داشت در عملیات والفجر 4 در تاریخ 1362/8/28 در ارتفاعات کله قندی محاصره شد و از آن تاریخ به بعد مفقودالاثر شد. مادر منتظر او پس از 10 سال چشم انتظاری برای یافتن فرزند دنیا را ترک کرد. سرانجام 2 سال بعد از فوت مادر جسدش در منطقه ی کله قندی بعد از 13 سال غربت توسط گروه تفحص پیدا و به وطن برگردانده شد و در بهشت شهدای آن شهر به خاک سپرده شد.

 

وصیت نامه شهید عبدالله ملتمسی

بسمه تعالی
بالاتر از هر نیکی عمل نیک دیگری است تا جایی که فردی در راه خدا کشته شود و آن گاه که فردی در راه خدا کشته شد، دیگر بالاتر از آن مقامی نیست.
پدر و مادر فداکارم بزرگترین آرزوی من این بود که آمرزیده و بی گناه از این دنیا بروم. زیرا من خود را انسانی گنه کار و خجلت زده در درگاه حق تعالی می دانم. از طرف دیگر انحرافاتی که ممکن است در عمر باقی هر انسانی باشد و او را از راه خدا دور کند، به شدت مرا به هراس می اندازد و درست به همین دلیل بود که جهاد در راه خدا و شهادت را انتخاب کردم زیرا به روایتی جهاد هم چون زره محکمی است که مسلمان را در مقابل گناه و انحراف نگاه می دارد و شهادت هم که تضمین کننده پاک و بی گناه مردن و عاقبت به خیری انسان است چرا جهاد نکنم و چرا شهید نشوم شما هم که مرا دوست دارید باید از این که پسرتان به آرزوی خود رسیده است خوشحال باشید .
مادر عزیزم تو به خاطر فداکاری ها و زحماتت مایه افتخار من بودی از تو خواهش می کنم فقط قربتاً الی الله و برای مظلومیت امام حسین و مستضعفین گریه کنی و برای دوری از من گریه نکنی. توکل به خدا و صبر تو به من درس زندگی آموخت .
من مدیون تو و مادرم هستم. فکرم این بود که به نحوی جبران کنم لذا از شما می خواهم من را ببخشید. دیگران هم بگو بر سر و بر سینه نزنند. من با شما هستم و اگر شما هم راه شهدا را ادامه بدهید به این جا خواهید آمد .
پدر عزیزم الان اطاعت از فرامین امام، اطاعت از خدا و رسول خداست و اعتراض به آن ها اعتراض به اسلام است. توکل به خدا و صبر شما به من درس زندگی آموخت .
من مدیون تو و مادرم هستم و فکرم این بوده است که به نحوی زحمات شما را جبران کنم.من را ببخشید حساب نماز و روزه قضای من هم در دفترچه دعایم است از نظر شرعی به آن ها رسیدگی کنید. به مادرم هم بگو که معلمی بهترین شغل است خصوصاً معلمی که پسرش شهید است انسان های آزاده را تربیت می کند. پدر و مادر عزیزم وصیتی که دارم این است که از هیچ کس به جز خدا توقع کمک و همراهی نداشته باشید و از سرزنش های بی خبران و عاشقان زر و زیور این دنیایی که دو روز بیش نیست بیم به خود راه ندهید. من برای رضای خدای شهید شدم و شما هم تنها برای خدا صبر کنید تا ان شاءالله نصرت اسلام فرا رسد.
دوم وصیتم این است که شما و همسرم اگر شده با چنگ و دندان از اسلام محافظت کنید و تنها پیرو روحانیت متعهد و مبارز باشید و اسلام و خون و شمشیر به رهبری روح الله بزرگ باشید و در این راه از تمام منافع شخصی چشم بپوشید زیرا در آن دنیا از ما سؤال خواهد شد .
وصیتم به فامیل و آشنایانم این است که دنیا را رها کنند و گرنه روزی می رسد که پیر میشوند و دنیا آنها را رها می کند که ننگ انسان در این است. دنیا بازیچه ای بیش نیست. از زندگی تکراری و کسالت آور برگردید و زندگی در خط اسلام و انقلاب که لذتبخش است را انتخاب کنید. من کوچک تر از آنم که به امت شهید پرور وصیت کنم اما شاید تذکری باشد .
وصیتم این است که خطرات انقلاب را تشخیص دهند و به سرعت با آن مبارزه کنند.برادران و خواهران یکی از خطراتی که انقلاب را تهدید می کند روی آوردن ملت و خصوصاً مسئولین ملت به دنیا است. مبادا بعد از پیروزی مغرور شده به زندگی رفاه طلبانه به ظاهر اسلامی روی بیاوریم.
دنیا را رها کنید و گرنه روزی می رسد که دنیا شما را رها می کند که ننگ انسان در این است و دنیا بازیچه ای بیش نیست از زندگی تکراری و کسالت آور برگردید و زندگی در خط اسلام و انقلاب که لذت بخش است انتخاب کنید.
باید همه مسئولین این انقلاب از نظر رفاهی یکسان باشند تا مردم حرف آن ها را گوش کنند .
باید همه مسئولین این انقلاب از بالا تا پایین در خط اسلام خون و شمشیر باشند و گر نه به رفاه و آسایش طلبی می افتند و اسلام را در خطر می اندازند.
« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی کَبَدٍ » انسان تنها در سختی است که خلق شده و لذا سختی جوهر وجودی اش آشکار می گردد. ملت باید بداند که نفاق و چاپلوسی و ظاهرسازی خطری است برای این انقلاب و باید با آن به شدت مبارزه کرد. همان طوری که امام خمینی فرمودند که: هیچ قدرتی از خارج نمی تواند به این انقلاب ضربه بزند.


والسلام
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان زتن درآید
بگشای تربتم را بعد از وفـات و بنگر
کـز آتش درونـم دود از کفــــن برآید .

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۰۴ ، ۱۰:۲۳
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
شنبه, ۹ آذر ۱۴۰۴، ۱۰:۱۸ ق.ظ

ملایری پور غلامرضا فرزند حسن

شهید غلام رضا ملایری پور


شهید غلام رضا ملایری پور

نام : غلام رضا

نام خانوادگی :ملایری پور

نام پدر : ماشاالله

نام مادر : توران

تاریخ تولد : 1333/03/25

محل تولد : بروجرد

سن هنگام شهادت : 28 سال

شغل : سوپرمارکت دار

تاریخ شهادت : 1361/05/01

محل شهادت : شلمچه

عملیات : رمضان

آرامگاه : گلزار بهشت زهرا( سلام الله علیها ) تهران

کد ایثارگری : 6128856

زندگینامه

بیست و پنجم خرداد 1333، در بروجرد چشم به جهان گشود. پدرش ماشاءالله، سوپر مارکت بود و مادرش،توران نام داشت. تاپایان دوره متوسطه در رشته ریاضی درس خواند و دیپلم گرفت. سوپر مارکت دار بود. سال 1356 ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد.

به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. یکم مرداد 1361، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش خمپاره شهید شد. تربت پاک او در گلزار بهشت زهرا( سلام الله علیها ) تهران قـطعـه : 26 ردیـف : 64 شـماره : 21 واقع است.

 

 

 

grave shahid

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۰۴ ، ۱۰:۱۸
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )

 نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران

شهید غلامرضا ملاحسن زاده فلاحیه

 

شهید غلامرضا ملاحسن زاده فلاحیه

نام : غلامرضا

نام خانوادگی : ملاحسن زاده فلاحیه

نام پدر : عبدالحسین

سن هنگام شهادت : 20 سال

تاریخ تولد : 1344/01/06

محل تولد : شادگان

وظیفه/کادر : وظیفه

سازمان : نزاجا

تاریخ شهادت : 1364/11/25

محل شهادت : منطقه ی توتمان در محور مریوان

آرامگاه : جاویدالاثر - بنای یادبود گلزار بهشت شهدا بروجرد

کد ایثارگری : 6414785

زندگینامه

در روز ششم فروردین ماه سال 1344 ، در شهرستان شادگان به دنیا آمد. پدرش عبدالحسین، کارگر بود و مادرش اعظم نام داشت. تا دوم راهنمایی درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. در روز بیست و پنجم بهمن ماه سال 1364 ، در دشت توتمان مریوان بر اثر انفجار مین به شهادت رسید. اثری از پیکرش به دست نیامد . بنای یادبود او در گلزار بهشت شهدای بروجرد قرار دارد.

منبع:
ـــ  فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 607.

 

 

زندگینامه شهید غلامرضا ملاحسن زاده فلاحیه

شهید غلامرضا ملاحسن زاده در سال 1344 در شادگان متولد شد. دوران نوجوانی و جوانی تا کلاس چهارم روزانه درس می خواند و به خاطر اینکه وضعیت خانوادگی از طبقه ی سوم جامعه به شمار می رفت سعی می کرد که شبانه درس بخواند و روزها مشغول کار شود در آن زمان در یکی از نجاریهای شهر مشغول به کار شد و تا دوم راهنمایی به خاطر احساس مسئولیتی که نسبت به خانواده داشت نتوانست ادامه تحصیل بدهد و فرد زحمت کشی بود و به حقوق دیگران احترام می گذاشت و هیچ کس را از دست خودش ناراحت نمی کرد و همیشه با خنده جواب دیگران را می داد به خانواده همیشه سفارش می کرد که به همسایه احترام بگذارید علاقه ی زیادی به ماه محرم و روز عاشورا داشت مدتی هم در مغازه ی نفتی مشغول به کار شد یک فرد کاملا منزوی بود همیشه برای کسانی که بزرگتر از خودش بودند احترام خاصی قائل بود به پدر و مادرش بیشتر از دیگران توجه می کرد و از درآمدی که بدست می آورد به دیگران کمک می کرد انسانی زحمت کش بود و پشت کار قوی داشت علاقه ی زیادی به نقاشی و خطاطی داشت راه راست را به دیگران توصیه می کرد و همیشه با یاد خداوند از خانه بیرون می رفت مدتی در بسیج خدمت داشت و نمازش را اکثر اوقات در مساجد می خواند. طبق در خواست خودش در مورخه ی 1364/11/24 به اتفاق 4 نفر از همرزمانش جهت گشت شناسایی در منطقه ای به نام توتمان در محور مریوان پشت پایگاهی مستقر می شوند همزمان همان شب بارش برف سنگینی ایجاد می گردد در برگشت یکی از همرزمانش در برخورد با مین زخمی می گردد غلامرضا برای کمک کردن به او می پیوندد که او هم بر اثر برخورد با مین زخمی می شود و همانجا می ماند که مفقودالجسد می شود.


یادش گرامی باد

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۰۴ ، ۱۰:۱۷
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
شنبه, ۹ آذر ۱۴۰۴، ۱۰:۱۴ ق.ظ

ملاآقایی مصطفی فرزند حبیب الله

شهید مصطفی ملاآقایی

  مرجع کامل شهدای بروحرد http://shohada-brj.blogfa.com/

شهید مصطفی ملاآقایی

نام : مصطفی

نام خانوادگی :ملاآقایی

نام پدر :حبیب الله

نام مادر : طوبا

تاریخ تولد : 1333/06/10

محل تولد: بروجرد

شغل : راننده پایه یک

تاریخ شهادت : 1363/12/17

محل شهادت : سوسنگرد

آرامگاه : گلزار شهدای بروجرد

کد ایثارگری : 6313150

زندگینامه

دهم شهریور 1333 ، در شهرستان بروجرد دیده به جهان گشود. پدرش حبیب الله، کشاورز بود و مادرش طوبا نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. راننده بود. سال 1352 ازدواج کرد و صاحب دو پسر و سه دختر شد.

هفدهم اسفند 1363 ، در بمباران هوایی سوسنگرد بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. تربت پاک وی در گلزار شهدای بروجرد زادگاهش واقع است.

منبع:
ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 607.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۰۴ ، ۱۰:۱۴
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
شنبه, ۹ آذر ۱۴۰۴، ۱۰:۱۰ ق.ظ

ملاآقایی عفت فرزند غلامرضا

شهید عفت ملاآقایی

 

شهیده عفت ملاآقایی

 

 

نام : عفت

نام خانوادگی: ملاآقایی

نام پدر : غلام رضا

تاریخ تولد : 1318/11/08

محل تولد : بروجرد

شماره شناسنامه : 5

محل صدور : بروجرد

شغل : خانه دار

تاریخ شهادت : 1365/10/21

محل شهادت : بروجرد

سن در هنگام شهادت : 47 سال

مزار شهید: بهشت شهدا بروجرد

کد ایثارگری : 6535279

 

زندگینامه

هشتم بهمن 1318 ، در روستای بیدکلهر از توابع شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش غلامرضا، کشاورز بود و مادرش مهرماه(فوت 1365 ) نام داشت. خواندن و نوشتن نمی دانست. خانه دار بود. سال 1340 ازدواج کرد و صاحب سه پسر و سه دختر شد.
بیست و یکم دی 1365 ، در بمباران هوایی شهرستان زادگاهش بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. تربت پاک وی در روستای بیدکلهر از توابع شهرستان بروجرد واقع است.

منبع:
ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 607.



بانو عفت ملاآقایی متولد هشتم بهمن ماه 1318 در بروجرد یکی از بزرگ زنان حق پرست تاریخ هشت سال دفاع مقدس می باشد، ایشان همه بندهای اسارت را از روح خویش بریده و حرص و طمع را از جان و دل دور کرده بود تا حجاب های شبهه و تردید از چشم جانش کنار رود. ایشان بزرگ بانویی بود که اندیشه های خدایی داشت و به راستی که تفکر الهی اش راهنمایی برای رسیدن او به مقصد بود و بالاخره نگاه مشتاق او که سال ها راه های آسمان را با شیدایی دل می پیمود در اثر بمباران هوایی توسط رژیم بعث عراق در تاریخ 21 دی ماه سال 1365 در زادگاهش به همراه پنج نفر دیگر از اعضای خانواده اش از زیر آوار بیرون کشیده شدند، در حالیکه پیکر خونینش به سختی قابل شناسایی بود.


به مثال پرستویی عاشق به میهمانی لاله ها پرگشود و در سن 47 سالگی ندای حق را لبیک گفت و اکنون مزارش در بهشت شهداء بروجرد چراغی است برای نسل های آتی تا روحش در غفلت ها رنگ نبازد و به فراموشی سپرده نشود


وی در سال 1318 در یکی از روستاهای شهرستان بروجرد به دنیا آمد و چون در روستا امکانات تحصیلی رفاهی کم بود ایشان نتوانستند به تحصیل بپردازند به همین جهت خیلی زود زندگی مشترک خود را آغاز نمودند.

او زنی پر تلاش صبور و با تقوا بود و همیشه فرزندانش را جهت کسب علم تشویق می نمود که سرانجام بعد از چند سال زندگی در روستا به شهر مهاجرت نموده و در اثر بمباران هوایی دشمن در مورخه ی 1365/10/21 به شهادت رسید .

یادش گرامی باد

 

 

 

خاطراتی در رابطه با شهیده عفت ملاآقایی به نقل از فرزند شهید
زمانی که مادرم به شهادت رسید چون سن من کم بود چیزی نمی توانم از او بگویم ولی خاطره ای از او دارم مادرم در سال 1365 در بمباران بروجرد به شهادت رسید من خیلی به ایشان وابسته بودم و هیچ گاه از ایشان جدا نمی شدم و ایشان نیز علاقه ی خاصی به من داشتند به طوری که همیشه اقوام و فامیل به مادرم می گفتند که خیلی پسرت را لوس می کنی .

زمان جنگ و بمباران بود که مدرسه ی امام سجاد(ع) را بمباران کردند در آن زمان ما در روستا زندگی می کردیم و برادر بزرگم برای کسب علم به شهر بروجرد می آمد و درس می خواند از قضا برادرم در مدرسه ی امام سجاد(ع) درس می خواند تا اینکه وقتی خبر خراب شدن مدرسه را به ما دادند مادرم با اصرار می گفت می خواهم به دنبال او بروم هر چه به او اصرار کردیم که به شهر نیاید قبول نکرد و گفت حتما" باید به شهر بیاید به او گفتیم اگر اتفاقی افتاده باشد داییم به ما خبر می دهد ولی او قبول نکرد هر چه به او می گفتیم الان ماشین نیست چگونه می خواهی به شهر بروی قبول نکرد وقتی به شهر رسیده بود فهمیده بود که پسر داییم به شهادت رسیده ایشان به دنبال برادرم می رود تا اینکه او را پیدا می کند و همگی به خانه ی مادر بزرگم می روند در خانه ی مادربزرگم در اثر بمباران همگی به شهادت می رسند در آن زمان ما نیز خبر نداشتیم تا اینکه با پدرم به شهر آمدیم و اجساد را تحویل و به خاک سپردیم .

یک شب خواب دیدم که یک خانمی با چادر سفید کنار دریا نشسته و نگاهم می کرد وقتی جلوتر رفتم دیدم مادرم است نزد او نشستم و شروع کردم به گریه کردن به او گفتم من هم می خواهم نزد شما باشم نمی خواهم برگردم ولی او با و مهربانی دستی به سرم کشید و گفت نه تو باید نزد برادرانت باشی و از خواب بیدار شدم .

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۰۴ ، ۱۰:۱۰
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
شنبه, ۹ آذر ۱۴۰۴، ۱۰:۰۶ ق.ظ

ملاآقایی حسین فرزند حسن

شهید حسین ملاآقایی روزبهانی

شهید حسین ملاآقایی روزبهانی

نام : حسین

نام خانوادگی : ملاآقایی روزبهانی

نام پدر : حسن

نام مادر : شهناز

تاریخ تولد : 1360/03/07

محل تولد : بروجرد

تاریخ شهادت : 1365/10/21

محل شهادت : بروجرد

آرامگاه : گلزار یهشت شهدای بروجرد

کد ایثارگری : 6535345

زندگینامه

یکم شهریور 1360 ، در شهرستان بروجرد دیده به جهان گشود. پدرش حسن، راننده بود و مادرش شهناز نام داشت.

بیست و یکم دی 1365 ، در بمباران هوایی زادگاهش بر اثر ماندن زیر آوار به شهادت رسید. پیکر وی در بهشت شهدای شهرستان بروجرد به خاک سپرده شد.

منبع:
ـــ  فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 606.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۰۴ ، ۱۰:۰۶
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
شنبه, ۹ آذر ۱۴۰۴، ۱۰:۰۲ ق.ظ

ملاآقایی بانواعظم فرزند غلامرضا

شهیده بانواعظم ملاآقایی

  مرجع کامل شهدای بروحرد http://shohada-brj.blogfa.com/

شهیده اعظم ملاآقایی

نام : بانواعظم

نام خانوادگی : ملاآقایی

نام پدر : غلامرضا

نام مادر : مهرماه

تاریخ تولد : 1327/02/01

محل تولد : بروجرد

شغل : خانه دار

تاریخ شهادت : 1365/10/21

محل شهادت : بروجرد

آرامگاه : گلزار بهشت شهدای بروجرد

کد ایثارگری : 6541307

زندگینامه

در روز اول اردیبهشت ماه سال 1327 ، در شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش غلامرضا، کارگر بود و مادرش مهرماه نام داشت. تا دوم ابتدایی درس خواند. خانه دار بود. سال 1350 ازدواج کرد و صاحب چهار پسر شد.

در روز بیست و یکم دی ماه سال 1365 ، در بمباران هوایی زادگاهش به شهادت رسید. تریت پاک وی در گلزار شهدای بهشت شهرستان بروجرد قطعه شهدا ردیف : 35 شماره : 18 واقع است.

مادرش مهر ماه محمدی و خواهرش عفت ملاآقایی نیز همراه او به شهادت رسیده است

منبع:
ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهش‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 607.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۰۴ ، ۱۰:۰۲
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
جمعه, ۸ آذر ۱۴۰۴، ۰۷:۱۹ ب.ظ

ملاآقایی احسان فرزند محمد

شهید احسان ملاآقایی

شهید احسان ملاآقایی

نام : احسان

نام خانوادگی : ملاآقایی

نام پدر : محمد

تاریخ تولد : 1359/06/30

محل تولد : بروجرد

شغل : دانش آموز

تاریخ شهادت : 1359/06/30

محل شهاذت : بروجرد

نام گلزار : گلزار شهدای بروجرد

کد ایثارگری : 6535278

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۰۴ ، ۱۹:۱۹
نویسنده : خادم الشهدا
برای خدا کار کنید تا نتیجه ی کارتان تا ابد باقی بماند (حضرت امام خمینی ره )
آخرین مطالب
.: وبلاگ شهدای بروجرد :.