نظام الاسلامی یعقوب فرزند مهراب
شهید حجت الاسلام شیخ یعقوب نظام الاسلامی

شهید حجت الاسلام شیخ یعقوب نظام الاسلامی
نام: یعقوب
نام خانوادگی : نظام الاسلامی
نام پدر : مهراب
نام مادر : فخری جان
تاریخ تولد : 1336/02/03
محل تولد : روستای فیال بروجرد
سن هنگام شهادت : 30 سال
شغل : روحانی
تاریخ شهادت : 1363/06/22
محل شهادت : زبیدات عراق
نام گلزار : گلزار بهشت شهدا بروجرد
کد ایثارگری : 6314179
زندگینامه
روحانی شهید « یعقوب نظامالاسلامی » سوم اردیبهشت سال ۱۳۳۶ در روستای « فیال » از توابع شهرستان « بروجرد » به دنیا آمد. پدرش مهراب، کشاورز بود و مادرش فخری جان نام داشت. هنوز دوران شیرخوارگی او به پایان نرسیده بود که در اثر بیماری آبله، دو چشمان خود را از دست داد.
روزها و ماهها یکی پس از دیگری سپری میشد تا اینکه یعقوب به سن نوجوانی رسید. علاقه وافر او به مسائل دینی و مذهبی باعث شد که اهالی روستا به او لقب شیخ بدهند؛ بنابراین قدم در دانشگاه امام صادق (علیه السلام) حوزه علمیه بروجرد نهاد.
این بیداردل که چشم به دنیای ظاهر بسته بود، مشتاقانه به یادگیری مسائل دینی پرداخت و بعد از چهار سال اقامت در بروجرد و گذراندن مقدمات، با توجه به هوش و استعدادی که خداوند به او عطا فرموده بود، به پیشنهاد علمای آن دیار، جهت ادامه تحصیل راهی «قم» شد.
وی در قم با اینکه نابینا بود، با پشتکار فراوان در درسها شرکت میکرد و با ممارست زیاد سعی در حفظ دروس حوزه داشت. او علاوه بر درس، اهتمام شدیدی در خودسازی داشت و خویش را به زیور اخلاق حسنهای چون تواضع و فروتنی و انفاق آراسته بود.
شهید « یعقوب نظامالاسلامی » صوت بسیار زیبایی داشت و این صدا آنگاه که با سوز دل همراه میشد، مشتاقان کوی حضرت دوست را که بر سفره کمیل نشسته بودند، تا عرش اعلی سیر میداد.
برادرش مهمترین خاطرهای را که از وی در حافظهاش به یادگار مانده را چنین بیان کرده است که: «یعقوب نزد من اشعار و دعا حفظ میکرد. یک روز از من خواست که وساطت او را برای اعزام به جبهه کنم؛ زیرا بسیج به علت نابینا بودن از اعزام او جلوگیری میکرد. من رفتم و با گفتوگوی بسیار سعی کردم برادران سپاه را متقاعد کنم تا ایشان را به جبهه اعزام کنند، و سرانجام تلاشم ثمر داد و موفق شدم که آنها را راضی کنم. بعد از اینکه فرمهای مربوط به اعزام را پر کردم، خبر موافقت بسیج را به یعقوب دادم. او از خوشحالی در پوستش نمیگنجید و مانند کسی که به آرزویش رسیده باشد، بسیار خرسند بود».
شهید « یعقوب نظامالاسلامی » سرانجام در تاریخ ۱۳۶۳/۰۴/۱۲ به جبهه اعزام شد. مسئولین به خاطر شرایط جسمی و نابینا بودن او، وی را به خط دوم جبهه اعزام کردند تا به تبلیغ و ارشاد رزمندگان بپردازد؛ ولی با اصرار زیاد شیخ یعقوب، او را به خط مقدم جبهه اعزام کردند تا به معبودش نزدیک شود.
سنگر یعقوب مأمن بچههای پاکدلی بود که در اوقات استراحت و بیکاری با شنیدن صحبتها و لطیفههای او، روحیه میگرفتند.
حکایت وصال مردان خدا را باید دید، آنگاه که مشتاقانه بهسوی محبوبشان چون کبوتری سبکبال پرواز میکنند.
شهید « یعقوب نظامالاسلامی » یکی از این افلاکیان بود که چشم دلش را تا افق بینهایت هستی گشوده بود، آنجا که دارالقرار اولیای خداست. هنوز ۲ ماه و نیم از اعزامش به جبهه، دیار افلاکیان و عاشقان نگذشته بود که ندای « إرجعی الی ربک » را به گوش جان شنید و در تاریخ ۱۳۶۳/۰۶/۲۲ بر اثر اصابت ترکش به سر و سینهاش به معشوق خود رسید و ندای حق را در منطقه «زبیدات» لبیک گفت. از او وصیتی به یادگار نماند؛ اما به دوستانش سفارش کرده بود که اگر شهید شدم، من را در بهشت شهدای بروجرد در کنار دیگر سبکبالان عاشق به خاک بسپارید.
شهید یعقوب نظامی (نظام الاسلامی) ، روحانی روشن دل
شیخ یعقوب نظام الاسلامی یک روحانی روشن دل و جسور بود که به خط آمده بود و حسن اجازه نمی داد جلو برود .
شیخ یعقوب گفت : درست است که نمی توانم بجنگم اما برای رزمنده ها که می توانم دعا و نماز جماعت بخوانم
حسن قبول کرد که شیخ در خط بماند و کلی سفارش او را کرد که مواظب او باشیم اتفاقی برایش نیفتد.
سنگری که شیخ را در آن مستقر کردیم ، قسمتی از خط بود که فاصله تا عراقی ها زیاد بود و خیلی سرو صدایی نبود .
شیخ می گفت : شما دروغ می گویید اینجا خط اول نیست من می خواهم صدای تیر و ترکش را بشنوم . دوست دارم از بیخ گوشم گلوله رد شود و برای جلو رفتن بی قراری می کرد .
او دو ویژگی خاص داشت اول اینکه بدون هیچ ابزاری جهت قبله را تشخیص می داد و دیگر اینکه همیشه با همان چشم نابینا ساعت را می دانست! در ضمن بیشتر ادعیه و زیارات را حفظ بود و شب ها برای بچه ها می خواند و کلی به معنویت خط افزوده بود . شب جمعه بچه هایی که به خط نزدیک تر بودند از من خواستند شیخ را به آنجا ببرم تا برایشان دعای کمیل بخواند . غروب او را سوار موتور کردم و پیش بچه ها رفتیم. گفتم: اینجا دعای کمیل بخوان بعد دنبالت می آیم تا به سنگر خودت برگردیم. گفت: من نمی آیم اونجا خط نیست ، اینجا خط است که صدای تیر اندازی می آید. حرفی نزدم و از او جدا شدم. شب توی خط بودم ناگهان صدای کاتیوشای شدیدی بلند شد با سرعت به انتهای خط رفتم. همان سنگری که شیخ در آن دعا می خواند را زده بودند . شب جمعه بعد از دعای کمیل شیخ یعقوب به همراه دو بسیجی ، دو ارتشی و دو پاسدار همگی شهید شدند .
منبع:
ـــ فرهنگ اعلام شهدا: استان لرستان، تنظیم: مرکز مطالعات و پژوهشهای بنیاد شهید و امور ایثارگران، تهران، نشر شاهد، 1392، صفحه 660.



